شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
نکته 1316
خرد تا به زنان میرسد، نامش مکر می شودو مکر تا به مردان میرسد نام عقل می گیرد.
درخواست توجه به زنان میرسد، نامش حسادت می شود و حسادت تا به مردان میرسد ، می شود غیرت.
دیگران
   
اشعار 4057
زعشقت عاقبت دیوانه میشم
چو مجنون بیخود و افسانه میشم
دو چشمانت ربود از دل قرارم
فدای نرگس مستانه میشم
فکرت
   
نکته 12
به زندگی فکر کن
ولی برای زندگی غصه نخور
دیدن حقیقت است
ولی درست دیدن فضیلت
ادب خرجی ندارد
ولی همه چیز را می خرد
با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی
مهربان باش و دوست بدار
شاید فردایی نباشد
شاید فردایی باشد اما عزیزی نباشد...
ناشناس
   
آرزوها 1255
کاش میشد بروم
ساز دلی را امروز
پیش یک سازگر چیره سفارش بدهم
و بگویم استاد
تاری از بهر دلم میخواهم
هر صدایی بدهد،
هر چه باشد،
تنها،
کوک دائم باشد...
ناشناس
   
عاشقانه ها 233
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم......
بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم
از کدامین پنجره باید تمنایت کنم
من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم ولی
سال ها گشتم به دنبالت که پیدایت کنم
بارها رفتم کنار آینه شاید که تو
ذره ای جا مانده باشی و تماشایت کنم
تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر
یا برای آینه امروز و فردایت کنم
من برای این دل دیوانه ی چشم انتظار
با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم
من چگونه این در و دیوار و حجم خانه را
بی نصیب از گرمی عطر نفس هایت کنم
حق بده، من حق ندارم بی تو باشم، حق بده
حق ندارم خوب من، یک عمر تنهایت کنم
باید از دیوارهای رو به رویم رد شوم
بی تو می پوسد دلم، باید که پیدایت کنم
ناشناس
   
شوخی 1269
این خارجی ها با ابداع کلمه lol به جای loud out laugh مثلا خواستن بگن ما خیلی مبتکریم ، اما قهرمانان ایران زمین با ابداع خخخخخخ به جای (خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی) نقشه دشمنان رو نقش بر آب کردند
ناشناس
   
حکایت 2896
روزي خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست.
*
*
*
خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك دست، كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتي مي تواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسيد كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد.
خياط گفت:"قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور مي كنند!"
ناشناس
   
نکته 1862
وظیفه ی اصلی دولتهای حقیقی آن است كه نگذارند به انسانها مانند شیء نگریسته شود و دست كم، محدودیت و نگاهبانی را به حداكثر آزادی افراد اعمال كنند.
امانوئل کانت
   
دل نوشته 2628
دلــــــم ؛
گـاهی میــگیــرد !
گـاهی میــسوزد !
و حتی گـاهی ،
گـاهی نــه خِیــلی وقتـــها میـــشکند !
امــ ـا هنـــــوز می تَپــــد😢
ناشناس
   
نکته 685
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ؟
دوستتون؟
عشقتون؟
ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ.
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد!
ناشناس
   
دل نوشته 517
من قوی تر هستم زیرا که مجبور بوده ام.
باهوش تر هستم به خاطر اشتباهاتی که تجربه کرده ام.
خوشحال تر هستم به خاطر اینکه غم را شناخته ام.
و حالا،
دانا تر هستم چون اینها را شناخته ام...
ناشناس
   
عاشقانه ها 2937
عشقت به دلم اگر بماند چه کنم..........
مهرت به سرای من اگر بخوابد چه کنم............
یک دم به سوال من جوابی بده دوست.........
روزی که دلم تورا بخواهد چه کنم............
ناشناس
   
دانستنیها 3652
چگونه حکیم ابوالقاسم بزرگ مرد سخنور پارسی به فردوسی معروف گشت :
هنگامیکه حکیم ابوالقاسم دارفانی رابدرود گفت ، علما ومردم شهر دفن اورا در قبرستان مسلمین مانع شدند ، سپس در نهایت این مرد بزرگ را در مزرعه شخصی خودش به خاک سپردند ، همچنین مسلمین بر جنازه اش نماز نخواندند ، سپس روحانی و عالم شهر ( معروف به گرکانیز ) به میان مردم آمد وگفت من شب هنگام حکیم ابوالقاسم را در عالم خواب دیدم که نزد مالک دوزخ رفته ودر فردوس نشسته،سپس مرا صدا زد ، من از خواب پریدم وآشفته وهراسان شب هنگام با پای برهنه بر سر تربت این مرد بزرگ آمدم چندین شبانه روز گریه وزاری کردم باشد که مرا ببخشد ، از آن پس مردم شهر گفتند حکیم ابوالقاسم فردوسی شده ، یعنی اهل فردوس گردیده ، واز آن به بعد معروف به فردوسی گردید ، حال بعد از نزدیک به هزار سال دیگر از آن قبرستان مسلمین اثری نیست. ولی آرامگاه فردوسی بزرگ هنوز در جای خود باقی است .
ناشناس
   
حکایت 678
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود
و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت : من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم!
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد
او سومین عروسک را امتحان نمود
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد
استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته
دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود
عارف پاسخ داد : نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد
و گفت : این دوستی است که باید بدنبالش بگردی
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : استاد اینکه نشد !
عارف پیر پاسخ داد: حال مجددا امتحان کن
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:
شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند
چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند
ناشناس
   
نکته 742
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبک سریست
فاضل نظری
دیگران
   
دانستنیها 1147
لیمو عمانی خانگی
لیمو ترش 1 کیلو . سرکه 1 فنجان . نمک به مقدار لازم
طرز تهیه : لیموترش ها را بشوئید سپس روی انها نمک بپاشید و به مدت 1 روز کناری قرار دهید ، پس از 1 روز لیموها را با آب سرد بشوئید.
درون قابلمه چند لیوان اب بریزید و سرکه را اضافه کنید و اجازه دهید به جوش بیاید ، باید لیموها را در 2 مرحله به اب جوش مخلوط با سرکه اضافه کنید.
در مرحله اول لیموها را داخل مخلوط آب جوش و سرکه بریزید و 10 ثانیه اجازه دهید بجوشند سپس لیموها را با آب سرد آبکشی کنید.
در مرحله دوم لیموهای ابکشی شده را مجدد داخل آب جوش بریزید و این بار 1 دقیقه اجازه دهید لیموها بجوشند سپس داخل آبکش بریزید اما آبکشی نکنید.
پس از خنک شدن لیموها با خلال دندان سوراخ ریزی روی هر لیمو ایجاد کنید ، پارچه ای را در آفتاب پهن کنید و لیموها را به مدت 10 روز روی پارچه قرار دهید ، پس از این مدت زمان لیموها را داخل سبد بریزید و در سایه قرار دهید تا کامل خشک شوند.
ناشناس
   
تلنگر 57
چهار چیز صدا نداره
مرگ فقیر
ظلم غنی
چوب خدا
شکستن دل
ناشناس
   
نکته 2157
آتش و آب و آبرو با هم
هر سه گشتند در سفر همراه
عهد کردند هر یکی گم شد
با نشانی ز خود، شود پیدا
گفت آتش: به هر کجا دود است
می توان یافتن مرا آنجا
آب گفتا: نشان من پیداست
هر کجا باغ هست و سبزه ، بیا
آبرو رفت و گوشه ای بگرفت
گریه سر داد ، گریه ای جانکاه
آتش آن حال دید و حیران شد
آب در لرزه شد ز سر تا پا
گفتش آتش: که گریه ی تو ز چیست؟
آب گفتا : بگو نشانه چو ما
آبرو لحظه ای به خویش آمد
دیدگان پاک کرد و کرد نگاه
گفت : محکم مرا نگه دارید
گر شوم گم ، نمی شوم پیدا
ناشناس
   
نکته 1367
بعضی وقتها یه اتفاقایی تو زندگیت می افته که باعث میشه دیگه اون ادم احمق سابق نباشی و این خیلی خوبه...
استنلی کوبریک
دیگران
   
دل نوشته 2607
ﺧﻄﺶ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ
ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ"ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"ﻫﺎﯾﯽ که
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ
ناشناس
   
عاشقانه ها 7133
نهایتِ........

آرزوی من است

ڪہ، در وجــــــــــودت

کلبــــــــــہ اے

داشته باشم

حتــــــــــے، به مساحتِ يك یاد...
ناشناس
   
نکته 1364
گاهی باید کسانی را از گذشته مان فراموش کنیم به یک دلیل ساده:
آنها به آینده مان تعلق ندارند...
ناشناس
   
پند و اندرز 19
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
خواجه نصیر الدین طوسی
   
نکته 1176
انسانها همه می خواهند
در قله کوه زندگی کنند ،
بی آنکه به خوشبختی آرمیده
در دست خود
نگاهی انداخته باشند...
گابریل گارسیا مارکز
   
عاشقانه ها 2933
سالها در پی عشقی نگران می گذرم
بی خبر ساعت و اما به زمان می گذرم
سالها بوی خوش عشق نفس می گیرد
از کنار گل و ریحان نفسان می گذرم
از هوس بازی و عشق دگران می ترسم
از کنار می و میخانه چنان می گــذرم
از شب تار و دل سوته دلان می نالم
از در بز و گل کوزه گران می گـذرم
با نگاهی به گذشته من از آن بگذشتم
با شتاب قدم اسب دوان، می گــذرم
با لب سوخته ای همچو لب تشنه لبان
از سر چشمه آب دگران می گـــذرم
با تو ای همدم ای خورشیدم
از کنار مه و مهتاب عیان می گـذرم
با تو ای هستی من از همگان دل کندم
بی تو ای مستی من از دو جهان می گذرم
ناشناس
   
نکته 2387
عالمی را یک سخن ویران کند
روبه هان مرده را شیران کند
آسمان شو ابر شو باران ببار
ناودان آبش نمی آید بکار
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز اگر لب وا کند رسوا شود
مولانا
   
دل نوشته 2078
چه خوش است راز گفتن به حريفِ نکته سنجي
که سخن نگفته باشي به سخن رسيده باشد...
"بيدل دهلوي"
دیگران
   
حکایت 7176
روزی شخصی از کودکی خردسال پرسید : مسجد این محل کجاست فرزندم ؟
کودک گفت : انتهاى همين كوچه به چپ برويد ، آنجا گنبد مسجد را خواهی دید ...

کودک را گفت : احسنت بر تو اى فرزندم !
من هم اکنون در آنجا مجلسى دارم ، بيا و بر سخنانم گوش فرا ده ...
کودک پرسید : مجلس بحثِ تو چه باشد ...؟
گفت : راه بهشت را بر مردم نشان دهم ...!
کودک خندید و گفت :
تو راه مسجد را ندانى چگونه راه بهشت را به مردم نشان میدهی !
علی اکبر دهخدا
   
اشعار 3996
آشکارا گفته ام گویا گرفتار توام
شاعر ی دلداده ام ،درگیر افکار توام

میتوانی با دلم گاهی به نرمی تاکنی
کار سختی نیست وقتی من طرفدار توام

می نویسم تا سند گردد : " فدایت میشوم"
تا شود ثابت که من اینطور پا کار توام

ای گل واگشته در دامان باغ آرزو
نیستم از جنس گل ، اما چمنزار توام

خواهش بوسه در این ماه مبارک دارمت
روزه ای ، باشد . منم خرمای افطار توام

من به پای عشق تو دل را ضمانت داده ام
سالها در گیر و دارِ حکم احضار تو ام

درد دارد سینه ام،دل میفشارد تنگ و سخت
در نبودت ای نَفَس ، تنها هوادار توام

ای که قدت همچو سرو و موی پیچانت طناب
با همین تشبیه زیبا، بنده بر دار توام

از همین آزارها ، جمعی نهیبم می کنند
آخ، نمیفهمند من مسحور آزار توام

شب سحر گشت و خروس از صبح می گوید خبر
من هنوز در مانده از تفسیر اخبار توام
آرمان ایزدی
   
گلایه 3061
دیگر
عکس ها دو تایی نیست !!!؟؟😑
.
آدم هااااا ...
تنهایی های شان
را
قاب می گیرند !!!؟؟؟
ناشناس
   
نکته 3137
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان
میخندم و هرچند دلم غم زده باشد
ناشناس
   
نکته 2501
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

مواظب همدیگه باشیم !

از یه جایی بــه بعد............... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم
از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم
از یه جایی بــه بعد.......... دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم..!!

پس قدر خودمون ، دوستانمونو زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه دفتر خلقت بدونيم و الا
محبت تجارت پایاپای نیست
ناشناس
   
توکل 2432
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.

آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...
ناشناس
   
نکته 70
برای شناخت بهتر دوستت فقط یکبار بر خلاف میلش عمل کن
ناشناس
   
نکته 2944
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
ناشناس
   
شوخی 79
1-آیا من دوست داشتنی هستم؟
بله.....
باقی گزینه ها اضافه بود پاک کردم با منم بحث نکنید..............
ناشناس
   
عاشقانه ها 99
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
ناشناس
   
ضرب المثل 1219
صد رحمت به کفن دزد اولی!
آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..
پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.
ناشناس
   
گلایه 2516
هرچه دادم به او

حلالش باد...

غیر آن دل که مفت بخشیدم....
ناشناس
   
عاشقانه ها 416
زندگي زيباست زشتي هاي آن تقصيرماست....
در مسيرش هرچه نازيبايي ست آن تدبير ماست! ....زندگي آب رواني است روان ميگذرد.... آنچه تقدير "من و توست " همان ميگذرد.... اي که ميپرسي نشان عشق چيست؟ ....عشق جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا.... عشق يعني کوشش بي ادعا..... عشق يعني مهر بي اما و اگر ....عشق يعني رفتن با پاي سر.... عشق يعني " دل تپيدن " بهر "دوست ".....هر کجا عشق آيد وساکن شود.... هر چه نا ممکن بود ممکن شود .
ناشناس
   
نکته 2965
یکی از وکلای جوانی که دوران انترنی اش را در دفتر وکالت آبراهام لینکلن گذرانده، داستان زیر را در مورد وجدان بالای لینکلن نقل می کند. روزی آقایی با پرونده اش به دفتر آمد و شروع به تشریح آن برای لینکلن کرد. در تمام مدتی که وی از پرونده اش حرف میزد، لینکلن به سقف خیره شده بود. وقتی حرفهای آن مرد تمام شد، لینکلن در صندلی اش چرخی زد و رو به آن مرد کرد و گفت:
- آقا، پرونده ی شما از لحاظ قوانین فنی بسیار خوب است و اشکال خاصی ندارد، اما از لحاظ مساوات و عدالت اصلا پرونده ی خوبی نیست. به شما توصیه می کنم به دنبال وکیل دیگری برای آن بگردید، چون من نمی توانم وکالت شما را قبول کنم. چون اگر من وکیل شما باشم، در تمام طول مدتی که با هیات منصفه حرف میزنم، با خودم میگویم "لینکلن، تو داری دروغ پردازی می کنی" و می ترسم حواسم پرت شود و آن را باصدای بلند بگویم!
آبراهام لینکلن
   
تلنگر 329
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﻢ ﺯﺧﻢ ﺑﻮﺩ
حسین پناهی
   
نکته 2053
از مولانا عضدالدین پرسیدند،که در گذشته مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند، و چگونه است که اکنون نمی کنند؟...گفت:مردم این روزگار را چندان ظلم وفقر و گرسنگی افتاده است،که نه از خدایشان یاد می کنند و نه از پیغمبر...!!!
رساله دلگشا
عبید زاکانی
   
اشعار 4054
وفا نکرد

گــهـراشــک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
فکرت
   
نکته 730
در دزدی از یک بانک ،
دزد فریاد زد:
"هیچکس حرکت نکند پول مال دولت است".
بااین حرف همه به آرامی روی زمین دراز کشیدند.
به این می گویند "شیوه تفکر"
وقتی دزدان به مخفیگاهشان رسیدند،دزد جوان که لیسانس تجارت داشت به دزد پیرکه شش کلاس سواد داشت گفت:"بیاپولها را بشماریم".
دزد پیرگفت:"وقت زیادی میبرد، امشب تلویزیون مبلغ را اعلام میکند."
به این می گویند "تجربه"
بعداز رفتن دزدها مدیر بانک به رئیسش گفت فورا به پلیس اطلاع میدهم ولی رئیس گفت "صبرکن تا خودمان هم مقداری برداریم و به برداشتهای قبلی خود اضافه کنیم وبارقم دزدی اعلام کنیم".
به این می گویند "با موج شنا کردن"
وقتی تلویزیون رقم را اعلام کرد دزدان پول رو شمردندو بسیار عصبانی شدند که ما زندگیمان راگذاشتیم و 20میلیون گیرمان آمد ولی رئیسان بانک در یک لحظه و بدون خطر 80 میلیون بدست آوردند.
به این میگویند "دانش به اندازه طلا میارزد"
ناشناس
   
گلایه 2444
خـاطـرت آیـد کـه آن شــب
از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم
بـر تــن ســـرد درخـتـان
یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم

بـا مـن انــدوه جـدایـــی
نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد
نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت
تـورا از مــن جــدا کــرد

بـی تـو بـر روی لـبـانـــم
بـوسه پـژمـرده گـشـتـه
بـی تـو از ایـن زنـدگـانی
قــلـبـم آزرده گـشـتـه

بـی تـو ای دنـیـای شــادی
دلــم دریــای درد اســت
چـون کـبـوتـرهـای غـمگـیـن
نـگاهـم مـات و ســرد اســت

ای دلـت دریــاچـۀ نــــور
گـر دلـم را شـکـسـتـــی
خــاطـراتـم را بـه یـــاد آر
هــر جـا بـی مـن نـشـسـتـــی
ناشناس
   
نکته 1403
" انسان های خوب "مانند گلهای قالیند ؛
نه انتظار باران را دارند ،
و نه دلهره ی چیده شدن را ،
آنها دائمی اند !
ناشناس
   
عاشقانه ها 181
با آن همه دلداده دلـش بسته‌ی ما شد
ای من بــه فــدایِ دلِ دیــوانــه پسنـدش
سیمین بهبهانی
   
اشعار 4103
نمــیــدانـم تــو بی پـروا چــرایی؟
گــهی بــا مـا گهی بی ما چــرایـی؟
زدســتـت جـان مــن برلب رسیده
تــو زخـم ایــن دل شــیدا چــرایـی؟
فکرت
   
تلنگر 870
اینقدر بدی زیاد شده که اگه کسی بهمون بدی نکنه فکر میکنیم ، خوبی کرده در حقمون
عزت الله انتظامی
   
نکته 2720
به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود. فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام. خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود. سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی. بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود. بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست. قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از شش و بیست دقیقه
ناشناس
   
گلایه 2279
خطاب خدا به انسان:
عالم ز برایت آفریدم، گله کردی*
از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی*
گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند
صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی*
جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور
از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی*
گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم
بر بخشش بی منت من هم گله کردی*
با این که گنه کاری و فسق تو عیان است
خواهان توأم، تویی که از من گله کردی*
هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم
با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی*
صد بار تو را مونس جانم طلبیدم
از صحبت با مونس جانت، گله کردی*
رغبت به سخن گفتن با یار نکردی
با این که نماز تو خریدم، گله کردی*
ناشناس
   
نکته 1493
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای، و به هر کس بدی کنی به او باخته ای، پس بیا بسازیم و نبازیم.
ناشناس
   
نکته 559
چشم ها بی فایده اند وقتی ذهن کور باشد.
ناشناس
   
نکته 1573
با پول در هر عشقی میتوان نفوذ کرد ،
به جز عشق مادر.
جرج برنارد شاو
   
خواص گیاهان دارویی 21
ویرجین مری کوکتل آب گوجه فرنگی
یکی از رایج ترین نوشیدنی ها برای صبحانه یا میان وعده ها آب گوجه فرنگی است. طبیعتا این نوشیدنی میزان قابل ملاحظه ای ویتامین سی مورد نیاز شما را در اختیارتان قرار می دهد.

یک لیتر آب گوجه فرنگی تهیه کنید. می توانید از نمونه های صنعتی آن نیز استفاده کنید.
یک لیوان پر آبلیموی تازه به آن اضافه کنید.
به میزان موردعلاقه تان فلفل سیاه و نمک به آب گوجه فرنگی بریزید. البته باید توجه داشته باشید که این نوشیدنی بطور سنتی خیلی تند باید آماده شود.
دو قاشق چایخوری سس تند( ترجیحا تاباسکو) به نوشیدنی اضافه کنید.
در پایان نوشیدنی ها را در لیوان بریزید و آن را با یک ساقه ترد و برگ دار کرفس تزیین کنید.
ناشناس
   
حکایت 3616
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی
بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
دالان بهشت
ناشناس
   
پند و اندرز 2603
مواظب خوبیهایت باش!

روزگار..

دلسوز کسی نیست..

از احساس تو

چنان تصویری میسازد..

که هیچ چراغی ..

خانه ی دلت را روشن ..

نخواهد کرد....
ناشناس
   
تلنگر 293
مردی از دیوانه ئی پرسید
نام اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت:
نام اعظم خدا نان است ولی این را جایی نمی توان گفت
مرد گفت:
نادان شرم کن ، چگونه نام اعظم خدا نان است؟
دیوانه گفت:
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم،نه هیچ جا صدای اذان شنیدم
و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم،از آنجا دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین مایه اتحاد مردم نان است.!
مصیبت نامه عطار
عطار نیشابوری
   
گلایه 1979
قولها.. "بی اعتبار"
حرفها.."ناخالص"
عشقها.."پوشالی"
محبتها.."قلابی"
خوبیها.."تظاهر"
دیدارها.."تفاخر"
صورتها.."پر رنگ"
سیرتها.." بی رنگ"
شعارها.."بدون عمل"
قضاوتها.."بدون عدل"
و. . . . .
در کدامین نقطه از انسانیت ایستاده ایم ؟؟؟
یادش بخیر ، روزی دروغگو دشمن
خدابود . . . !!
ناشناس
   
نکته 1907
فرصت ها در دل مشكلات نهفته اند.
آلبرت انیشتین
   
دانستنیها 2133
جــشــن‌هــای ســالانـه ایــران‌ کـهـن
جــشــن شــب چــلــه
شب چله بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان غروب آفتاب از ۳۰ آذر آخرین روز پاییز تا آفتاب در یکم ماه دی(نخستین روز زمستان) گفته میشود. ایرانیان و دیگر تبارهای وابسته به ایران شب چله را جشن میگیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با رستاخیز زمستانی برابر است و به همین دلیل از آن زمان به بعد درازای روز بیش‌تر و درازای شب کوتاه‌تر میشود.
پیرامون واژه یلدا:
یلدا واژه‌ای‌ست به‌چمار(معنی) زایش که برگرفته از زبان سریانی و از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان آرامی یکی از زبانهای رایج در بخش خاورمیانه بوده‌ است. برخی بر این باورند که این واژه در زمان ساسانیان که دبیره(خط) الفبایی از راست به چپ نوشته میشده، وارد زبان پارسی شده‌ است. واژه یلدا به‌چمار «زایش زادروز» است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب چله با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و نخستین روز زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند و از اینرو به دهمین ماه سال دی(به‌چمار روز) میگفتند که ماه زایش خورشید بود.
پیشینه جشن شب چله:
چله و جشن‌هایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل میداد و در درازای سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کاروکوشش روزانه خود را با گردش خورشید و دگرگونی فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند. آنان میدیدند که در برخی از روزها و فصل، روزها بسیار بلند میشود در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر میتوانستند بهره برد. این باور پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و هماهنگ بوده و با تیره و تاریکی شب در نبرد و کشمکش‌اند. مردم دوران باستان همچون آریایی‌ها، از هند و ایرانی- هند و اروپایی دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب یکم زمستان است و بیدرنگ پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر میشوند، از همین‌رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند. بدین‌سان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد آغاز میشد و در اوستا واژه Sareda Saredha سَرِدَ یا سَرِذَ که مفهوم سال را میرساند، خود به‌چمار سرد است و این بدین چمار است که مژده پیروزیاورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.
در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، رویه۲۵۵ از روز یکم دیماه، همچون «خور» نیز یاد شده‌ است و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده‌ است.٣
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در درازترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان بدشگون بود و چون فرا میرسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و گماشته های اهریمنی نابود شده و بگریزند، مردم گردهم می‌آمدند و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه میگستراندند و هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب چله، میَزد Myazd نام داشت که دربرگیرنده میوه‌های‌تر و خشک، نیز آجیل یا به‌گفته زرتشتیان، لُرکLork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی اورمزد و مهر یا خورشید برگزار میشد. در آیین‌های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی میگستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‌ها و فرآورده‌های خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، خوراک پاک مانند میزد نیز نهاده میشد.
ایرانیان گاه شب چله را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنه کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌ شدن خورشید می‌نشستند. برخی در نیایشگاه‌ها به نیایش سرگرم میشدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از پروردگار بخواهند و شب‌ هنگام نیایشی به‌نام «نی ید» را میخوانند که نیایش سپاسگزارنعمت بوده‌ است. روز پس از شب چله(یکم دیماه) را خورروز(روز خورشید) و دیگان؛ میخواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل همگانی بود. خرمدینان، این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند. خورروز در ایران باستان روز برابری انسانها بود در این روز همگان همچون پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق فرمان دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام میگرفت نه زیر فرمان کسی.
در این روز جنگ کردن و خونریزی چه‌بسا کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای دشمن با ایرانیان نیز میدانستند و در جبهه‌ها پاس میداشتند و جنگ به گونه موقت متوقف میشد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به آشتی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از اینرو دست از کار میکشیدند که نمیخواستند شاید به انجام بدی بپردازند که آیین مهر انجام هر کار بد کوچک را در روز زایش خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به درخت سرو هم به‌چشم نماد نیرومندی در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و پیمان می‌بستند که تا سال دیگر یک سرو دیگر بکارند.
تأثیر و کارایی شب چله در جشن‌های دیگر تیره و تبارها:
امروزه پژوهشگران بر این باورند که مسیحیت غربی چارچوب اصلی خود را که به این دین پایداری و شکل بخشیده به مذاهب پیش از مسیحیت روم باستان از جمله میترایسم مدیون است و برای نمونه سالنامه کلیساها، بسیاری از بازمانده مراسم و جشنهای پیش از مسیحیت به‌ویژه کریسمس را در خود نگاه داشته‌ است و کریسمس به عنوان آمیزه‌ای از جشن‌های ساتورنالیا و زایش میترا در روم باستان در زمان سده چهارم میلادی با رسمی شدن آیین مسیحیت و به فرمان کنستانتین به عنوان زادروز رسمی مسیح در نظر گرفته شد. هنگام گسترش آیین‌های رازآمیز در اروپا و سرزمین‌های زیر فرمانروایی امپراتوری روم و پیش از از پذیرفتن آیین مسیحیت، رومیان هر ساله در روز ۱۷دسامبر در جشنی به‌نام به سیاره کیوان(ساترن)، ایزد باستانی کشاورزی، ارج می‌نهادند. این جشن تا ٧ روز ادامه می‌یافت و رستاخیز زمستانی را شامل میشد. از آنجا که رومیان از گاهشماری یولیانی در محاسبات خود استفاده میکردند روز انقلاب زمستانی به جای ۲۱ یا ۲۲ دسامبر حدوداً در ۲۵ دسامبر واقع میشد.
هنگام عید ساتورنالیا، رومی‌ها اقدام به برپاداشتن جشن و سرور، به تعویق انداختن کسب و کار و هدیه دادن به همدیگر و آزادکردن موقتی برده‌ها می‌نمودند. همچنین آیین رازآمیز میترائیسم، برپایه پرستش ایزد باستان ایران زمین، میترا در سرزمین‌های تحت فرمانروایی روم باستان گسترش فراوانی یافته بود و بسیاری از رومیان، رویداد بلندتر شدن روزها به دنبال انقلاب زمستانی را با شرکت کردن در مراسمی به منظور بزرگداشت میترا، جشن میگرفتند. این جشنها و دیگر مراسم تا روز یکم ژانویه ادامه می‌یافت که رومیان آنرا روز ماه و سال نو میدانستند. پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌ویژه در میان رومیان رخنه کرده بود همچنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. کلیسای کاتولیک روم روز ۲۵دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم پگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان مینامد، جایگزین نمود تا از درآمیختن این دو مناسبت، نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترین جشن آیین مهر را در خود حل کنند. اکنون کلیسای ارامنه روز ششم ژانویه را که گفته میشود روز غسل تعمید مسیح است را به عنوان روز میلاد مسیح جشن میگیرند. تاریخدانان، تاریخ دقیق زادروز عیسی را نمیدانند. فرانتس کومون، باستانشناس بلژیکی و بنیانگذار میتراپژوهی مدرن و دیگر میترا پژوهان هم اندیش او مفاهیم آیین میترایسم روم را کاملاً برگرفته از آیین مزدیسنا و ایزد ایرانی میترا(مهر) میدانند اما این ایده از دهه ۱۹۷۰میلادی به بعد باره نقد و بازبینی قرار گرفته‌ است و اکنون به یکی از مسائل بسیار کشمکش برانگیز در زمینه پژوهش ادیان در دنیای روم و یونان باستان تبدیل شده‌ است. ساتورنالیا
در حدود ۴۰۰۰سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌ شدن خورشید»، برابر با شب چله، برگزار میشده‌ است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲روز به نشانه ۱۲ماه سال خورشیدی، به جشن و پایکوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی میداشتند. همچنین از ۱۲برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده میکردند که نشانه پایان سال و آغاز سال نو بوده‌ است. در یونان قدیم نیز، نخستین روز زمستان روز بزرگداشت خداوند خورشید بوده‌ است و آنرا خورشید شکست ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، مینامیدند که از ریشه واژه ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شده‌است و معنی آن، میلاد و زایش است. ریشه‌های چله در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی مانده‌است از مهم‌ترین این جشن‌های میتوان به جشن ساتورن اشاره کرد.
در بخش‌هایی از روسیه جنوبی، هم‌اکنون جشن‌های همانندی به‌مناسبت چله برگزار میشود. این آیین‌ها همانندی بسیاری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی شبیه به موجودات زنده، بازیهای محلی گوناگون، کشت و بذرپاشی به گونه تمثیلی و بازسازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره‌ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به درون حیاط، ترانه‌خوانی و رقص و آواز و مهم‌تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین‌های ویژه این جشن بوده و هست. یکی دیگر از آیین‌های شب‌های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین‌ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به‌چشم میخورند که نشان از همانندی جشن چله در ایران و روسیه دارند.
یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار میکنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند.
آشوریان نیز در شب چله آجیل مشکل‌گشا میخورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند میگذرانند و در خانواده‌های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی نیز سخت گرامی و بزرگ دانسته میشود و از آن با نام «خرم روز»(خره روز) یاد میگردد و آیین‌هایی ویژه در آن روز برگزار میشود. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستان هنوز در میان برخی تبارها دیده میشود که نمونه آن سالنامه محلی پامیر و بدخشان(در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است.
جشن چله و روش های مرسوم در ایران:
ایرانیان نزدیک به چندهزار سال است که شب چله آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در درازنای سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه نبود خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را سست نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.
در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز نخست دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمین میگذاشتند و با جامه‌ای سپید به بیابان میرفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی خدمتکاران در شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی میکردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. ایرانیان در این شب باقیمانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات میخوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم نوید روشنایی دهد زیرا به باور آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن چله در ایران امروز نیز با گردهم آمدن و شب‌نشینی افراد خانواده و خویشان در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل‌گویی که گونه‌ای چکامه خوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا میشده‌ است به اینگونه که خانواده‌ها در این شب گردهم می‌آمدند و پیرترها برای همه داستان بازگو میکردند.
آیین شب چله، خوردن آجیل ویژه، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. این میوه‌ها که دانه‌های فراوانی دارند، نوعی جادوی سرایتی به‌شمار میروند که انسانها با چاره‌یابی به برکت‌خیزی و پردانه بودن آنها، خودشان را نیز مانند آنها برکت‌آور میکنند و نیروی باروی را در خویش افزایش میدهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشید در شب به‌شمار میروند. در این شب هم مانند جشن تیرگان، فالگرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. باشندگان با برگزیدن و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی میکنند. از نگر پزشکی سنتی ایران در شب چله باید خوراکی‌های گرم خورده شود. میوه ویژه این شب کدو تنبل می‌باشد که دارای طبیعت گرم است. هندوانه ویژه چله تابستان می‌باشد نه زمستان چون طبیعت هندوانه سرد است و در فصل گرم باید خورده شود. همچنین کدو تنبل در تقویت نیروی مغز نیز بسیار کارساز می‌باشد.
ناشناس
   
دل نوشته 3142
در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
هستیم ولی دل به که بستیم،شکستیم

آن قدر شکستند دل خسته ما را
چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم

از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم

دنیا همه اش مال شما شاد بخندید
ما چشم از این عالم بی قافیه بستیم

دیوانه بگویید به ما هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از آن غائله رستیم
ناشناس
   
حکایت 2813
ریچارد فرای بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد.در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت. دکتر ویلیام پیرویان استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج تعریف می کرد که زمانی در امریکا در جلسه سخنرانی فرای حضور داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان اجازه داد و من از علت ترک درس و دانشگاه در آن سالها سوال کردم. ایشان پاسخ داد:
روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می خواست که موتورش را از مقابل قصابي بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را برمی دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن نمی گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می خواستم حوادث دو هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه داری روی آورم.
دیگران
   
عاشقانه ها 2211
بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود
زندگی خوب شود ... باد خبرچین نشود

بی هوا بوسه بزن ، عشق دو چندان بشود
بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود

وقت بوسیدن تو شعر بیاید یا مرگ ؟
مانده ام گیج ، بخواهم که کدامین نشود؟

چشم و ابروی تو بیت الغزل صورت توست
زلف تو آمده ، تکرار مضامین نشود

بین مردم همه جا از تو فقط بد گفتم
تا که دنیای حسودم به تو بدبین نشود

روز مرگ از نفست جان و دلم میلرزد
به عزیزان بسپارید که : " تلقین نشود"

دور خود خشت به خشت از تو غزل می چینم
پیش من باش که دیوار غزل چین نشود
ناشناس
   
دل نوشته 446
چه حالی میده ...
وسط دعوا یهو بهت بگه
حیف که خیلی دوست دارم
ناشناس
   
دانستنیها 656
آشنایی با ۱۵ مورد استفاده مجدد از پودر قهوه

برای خیلی از ما که صبح را با قهوه شروع می‌کنیم یا خستگی بعد از ظهر را با نوشیدن قهوه برطرف می‌کنیم، خوب است بدانیم بعد از آن چه اتفاقی برای تفاله‌های قهوه می‌افتد و چه استفاده‌هایی می‌توان از آن کرد.
با دور ریختن تفاله قهوه داخل سطل زباله، متان آزاد می‌شود که یک گاز گلخانه‌ای و ۲۰ بار قوی‌تر از دی‌اکسید کربن است.
خوشبختانه روش‌های زیادی برای استفاده مجدد از این ماده وجود دارد.
بگذارید تفاله قهوه کاملا سرد شود. برای جلوگیری از کپک زدن و در صورت نیاز به خشک کردن، آن‌ها را به صورت لایه‌ای نازک روی ورق شیرینی‌پزی پهن کنید و در آفتاب قرار دهید.

۱- برای حاصلخیزی گیاهان دوستدار محیط اسیدی مانند گوجه فرنگی و هویج از پودر قهوه استفاده کنید.
۲- با پاشیدن قهوه استفاده شده در باغ، گربه‌ها را از باغچه خود دور کنید.
۳- آن را با آوکادو له شده ترکیب و به عنوان ماسک صورت استفاده کنید.
۴- بعد از خرد کردن سیر و پیاز، برای از بین رفتن بو به دست خود قهوه بمالید.
۵- آن‌ها را کمپوست کنید.
۶- به عنوان اسکراب ضد سلولیت از آن استفاده کنید.
۷- با نگه داشتن آن‌ها داخل یخچال یا فریزر به جای جوش‌شیرین برای از بین بردن بو آن‌ها را مورد استفاده قرار دهید.
۸- با پاشیدن پودر قهوه نزدیک در ورودی، مورچه‌ها و حلزون‌ها را دور کنید.
۹- قهوه را داخل آب خیس کنید و برای داشتن پارچه‌ای به رنگ قهوه‌ای طبیعی از آن استفاده کنید.
۱۰- چربی را با آن از روی تابه‌ها و قابلمه‌ها پاک کنید.
۱۱- با گذاشتن کیسه‌ای از قهوه خشک داخل کفش، بوی بد را از بین ببرید.
۱۲- با ماساژ قهوه روی پوست سر مانع از شوره زدن ‌شوید.
این روش برای افراد دارای موهای تیره مناسب است چون قهوه موهای بلوند و قرمز را کمی روشن‌تر می‌کند.
۱۳- برای ورمی‌کمپوست و تغذیه کرم‌ها می‌توانید از پودر قهوه استفاده کنید. با توجه به اسیدی بودن در مقدارقهوه‌ای که اضافه می‌کنید، دقت لازم را به عمل آورید.
۱۴- برای پاکسازی پوست از قهوه استفاده کنید.
۱۵- برای قدیمی به نظر رسیدن کارهای هنری‌ که با ورق می‌خواهید درست کنید، قبل از انجام پروژه، قهوه را یک شب داخل آب خیس کنید. سپس ورق‌ها را سریع داخل محلول فرو کرده، درآورید و بگذارید کاملا خشک شوند.
ناشناس
   
اشعار 4017
اگر خط خوش عشق و حدیث درد میدانی
ز لوح سینه و آهم بسی افسانه میخوانی

خدا را ساده افتادم به دام چشم خَمٌا رَت
که آرام نگاهت داشت طوفانی به پنهانی

صدیقا ، کَیفَ اَسئلنی مِن اَلتعقیب احکامی
که دیدم کفر زلفی و رها کردم مسلمانی

به مهر آسمان سوگند ، که میمیرم به گمراهی
اگر آن روی چون مَه را ، شبی از ما بگردانی

مرا با آرزوی تو ، صلاهٌ شب میسر نیست
ترانی کافِراً ظِلاً ، فَ لا دینی و ایمانی

دلم روزی اگر خوانَد ، نمازِ حاجتِ وصلَت
بدین "قد قامتت " حاشا ، که مهرابش نلرزانی

وَزین آتش که اندازی به جان عاشقان ، ای دوست
فَقدِر لی بِکُل حین ، فَتُحرِق کلِ ارکانی
آرمان ایزدی
   
سخن بزرگان 1630
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد،،،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم؟؟ تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...!
" سافار"
روانشناس بزرگ ایتالیایی
دیگران
   
نکته 1833
بشر به طور معمول بر اساس سیرت خود فكر می كند و بر اساس دانش خود و افكار عمومی رایج سخن می گوید، اما عموماً بر مبنای عادت عمل می كند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 1265
یک روز سگی از کنار
شیر خفته ای رد میشد .
وقتی سگ دید شیر خوابیده ، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست!
وقتی شیر بیدار شد متوجه وضعیتش شد .
و سعی کردتا طناب را
باز کند اما نتوانست .
در همان هنگام خری در حال گذر بود .
شیر رو به خر کرد و گفت:
ای خر اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم .
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
وقتی شیر رها شد و
خود را از خاک و گرد
و غبار خوب تکانید ،
رو به خر کرد و گفت:
من به تو نیمی از جنگل
را نمیدهم
خر با تعجب گفت:
ولی تو قول دادی!!!
شیر گفت :من به تو تمام جنگل را میدهم .
زیرا در جنگلی که سگان، دیگران را بند کشند و خران برهانند دیگر
ارزش زندگی
کردن ندارد...
"کلیله و دمنه"
دیگران
   
نکته 117
گاهی لبهای خندان بیشتر از چشمهای گریان درد میکند
ناشناس
   
نکته 1588
استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.
نیچه
   
نکته 1568
لـبخند، مساحت کوچکی از صورتت را در بـر می گیرد
امـا مـساحت بـزرگی در دل دیـگران را به خـود اختصاص می دهد
ناشناس
   
تلنگر 7152
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.
تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد ، میتواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید.
هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود،

انتظار کشیدن و امیدوار بودن...
کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما
دیگران
   
نکته 3682
پسر : فقر چند روز طول میکشه
پدر : 40روز پسرم
پسر : بعد از 40روز ثروتمند میشویم
پدر : نه پسرم ، عادت میکنیم
ناشناس
   
نکته 2584
وقتی کسی اندازت نیست

دست بـه اندازه ی خودت نزن…
حسین پناهی
   
حکایت 2475
روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟
ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.
عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-”غرور، لطفا کمکم کن”
غرور جواب داد:”عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی”
غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،” اجازه بده همراهت بیایم”
غم جواب داد:” اه…عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم”
شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.
ناگهان صدایی به گوش رسید،” بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد” صدا، صدای پیری بود. عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: “چه کسی نجاتم داد؟ ”
دانش جواب داد:” زمان بود”
عشق پرسید:” زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ ”

دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: ” زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست”
ناشناس
   
نکته 1361
زخمها خوب می شوند
اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد...!
ناشناس
   
نکته 3190
ﮔﻔﺘﻢ: فلانی ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ. ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ. ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ. ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺯﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ. ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﻫﺎﻥ، ﻧﺎﻗﻼ ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ. ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿم ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ. تا اﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻦ ﺍﻻ ﺧﺪﺍ.
ناشناس
   
نکته 2970
وقتی آبراهام لینکلن میخواست نخستین سخنرانی افتتاحیه ی ریاست جمهوری اش را ایراد کند، دوستش سناتور ای. دی. بیکر از اورگان، او را معرفی کرد. لینکلن یک عصا و طومار متن سخنرانی اش را در دست داشت. بعد از ارائه ی مقدمه، لحظه ای وقفه در سخنرانی ایجاد شد چون رئیس جمهور دنبال جایی می گشت تا کلاه بلند ابریشمی اش را بگذارد، اما پیدا نمی کرد.
استفان ای. داگلاس، رقیب سیاسی لینکلن که در سرتاسر حیات سیاسی اش با وی رقابت می کرد، مردی که در کمپین انتخاباتی 1860 بیشترین فشار روانی را برای لینکلن ایجاد کرده بود، پشت سر لینکلن نشسته بود. وقتی دید لینکلن در پیدا کردن جا برای کلاهش ناکام مانده، بلافاصله جلو آمد و کلاه را از دستش گرفت.
وقتی سرجایش نشست، داگلاس با لبخند و آرام به خانم براون، از بستگان لینکلن گفت:
- اگر رئیس جمهور نشدم، حداقل می توانم کلاه رئیس جمهور را برایش نگه دارم!
آبراهام لینکلن
   
نکته 2231
بازی کردن با احساسات مردم، زرنگی نیست، (هرزگی) است.
صادق هدایت
   
عاشقانه ها 2451
کاش بودی تا دلم تنها نبود،
تا اسیر غصه ی فردا نبود،
کاش بودی تابرای قلب من،
زندگی اینگونه بی معنا نبود،
کاش بودی تا لبان سرد من،
قصه گوی قصه ی غم ها نبود،
کاش بودی تادو دست عاشقم،
غافل از لمس گل مینا نبود،
کاش بودی تا فقط باور کنی،
بعد تواین زندگی زیبا نبود...
ناشناس
   
اشعار 4059
بی تو

جانا به سر زلف سیاهت سوگند
کاین رشته ی جانم به تو باشد پیوند
زان دم که برفتی ز برم بیمارم
هر گز بخدا بی تو نباشم خرسند
فکرت
   
تلنگر 1001
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت
چهار ديقه ديگر هم گذشت
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
ناشناس
   
نکته 1432
سرنوشتم را ، نمی خواهم بسازی ، فال بین!!
بگذر از فردای من ، بگذار جایش ، نقطه چین
چون که هر ، پیش آمدی را ، پیش گویی می کنی
لذتی دیگر، نمی ماند برایم ، این چنین
زندگی یعنی ، تامل در ، پیام لحظه ها
تا پیامدهای آن را ، خود بسازی راستین
آن چه از این ، رمل و اسطرلاب ، حاصل می شود
شک و تردیدی بُوَد ، بنشانده ای جای یقین
دوست دارم زندگی را ، چون حقیقت های تلخ
زهر ، کاری تربود ، گاهی بجای انگبین
هوش بسیاری نمی خواهد ، به ما نارو زدن
می توانی بی کلک ، دستی برآر از آستین
در خراباتی که ما ،عمری بسر آورده ایم
فرق چندانی ندارد ، مومنین با ملحدین
جای آشوبی ، که برپا می کنی ، در سینه ها
همچو اِنذاری ، که بر ما می کنند ، این واعظین
لحظه ای بی ادّعا ، از هر چه هستی ، پاک شو
تا شوی از کرد ه هایت ، با خلایق شرمگین
آری آری نقطه چین ها ، خود بخود پر می شود
ورد و جادویی نمی خواهد ، بگردی بهترین
گر توانستی ، ز بازویت بیابی ، نان خویش
می شوی لایق ، به صد ها صد هزاران ، آفرین
هر که از شیدای مفلس ، چون تو کلّا شی کند
پس دگر ترسی ندارد ، از کرام الکاتبین
ناشناس
   
عاشقانه ها 424
سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق اين بار به ديوانه شدن می ارزد
گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
تيشه بر ريشه قصری که در آن شيرين نيست
بيستون بی تو به ويرانه شدن می ارزد
يوسفم سينه ی من پيرهن پاره ی من
ننگ اين قصه به افسانه شدن می ارزد
خاک خامم عطش آتش و می در دل من
بزن آتش که به پيمانه شدن می ارزد
شانه ام زير غم عالم و آدم اما
يک نفس زير سرت شانه شدن می ارزد
ناشناس
   
نکته 2308
زندگی دو نیمه است
نیمه اول در آرزوی نیمه دوم
نیمه دوم در حسرت نیمه اول
ناشناس
   
نکته 1086
عقاب همیشه تنهاست
اما لاشخورها همیشه با هم هستند
ناشناس
   
دل نوشته 554
روز ی روزگاری بود که window فقط به معنی یک دریچه توی دیوار بودو application روی کاغذ نوشته میشد.
دورانی که keyboard نوعی پیانو بود و mouse فقط یک حیوان..
سالها پیش به هنگامی که file وسیله مهمی در ادارات بود و hard drive یک سفر غیر راحت جاده ای.
وقتی که cut با چاقو انجام میشد و paste توسط چسب..
زمانه ای که web خانه عنکبوت بود virus فقط سرماخوردگی...
موقعی که apple و blackberry فقط میوه به حساب میومدن..!!
یادش به خیر
اون زمانها، ما وقت بسیار زیادی ... برای بودن با خانواده داشتیم!
ناشناس
   
نکته 855
برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”.
سروانتس
   
پند و اندرز 1291
دیدی نانوا چطور خمیر نان سنگک را پهن می کند و درون تنور می

گذارد؟ چه اتفاقی می افتد؟! خمیر به سنگها می چسبد!

اما نان هرچه پخته تر می شود، از سنگها راحت تر جدا می شود...




حکایت آدم ها همین است؛

سختیهای این دنیا، حرارت تنور است...و این سختی هاست که

انسان را پخته تر می کنند...

و هر چه انسان پخته تر می شود سنگ کمتری بخود می گیرد...

سنگها تعلقات دنیایی هستند...

ماشین من، خانه من، کارخانه من....

آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند سنگها را از آن می گیرند!




خوشا به حال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته می شود که به هیچ سنگی

نمی چسبد!

تو در زندگی به چه چسبیده ای؟! سنگ وجود تو کدام است؟
ناشناس
   
نکته 1841
مطالعه اجمالی و جزیی در فلسفه، فرد را به تفكر و بی دینی وا می دارد، اما اگر به فلسفه عمیق بیندیشد او را به سمت دین متوجه می سازد.
فرانسیس بیکن
   
نکته 2178
مردم موهاي صاف شان را فر ميکنندو آنها كه موي فرفري دارند موي شان را صاف ميكنند.عده اي جلاي وطن كرده به خارج ميروندوآنها كه خارج هستند و نميتوانند باز گردنندبراي وطن دلشان لك زده و ترانه ها مي سُرايند.مجردها میخواهند ازدواج کنندمتاهل ها میخواهند طلاق بگیرند.عده اي با قرص و دارو از بارداري جلوگيري ميكننو عده اي ديگر با دارو ودرمان بدنبال فرزند دار شــــدن هستند.لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ كمي چاق بشوندوچاقها با مصرف قرص و دارو هر روز سعي در لاغر نموند خود دارندو همواره حسرت لاغري را با خود يدك ميكشند.شاغلان از شغلشان مینالندبیکارها دنبال شغلند.فقرا حسرت ثروتمندان را میخورندثروتمندان از دغدغه ي نداشتن صفا و خون گرميِ فقرا مینالند.افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوندمردم عادی میخواهند مشهور شوند.سیاه پوستان دوست دارند سفید پوست شوندسفید پوستان خود را برنزه میکنند.هیچ کس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است :"قدر داشته هایت را بدان و از آنها لذت ببر"قانون های ذهنی میگن خوشبختی یعنی"رضایت"مهم نیست چی داشته باشی یا چقدر،مهم اینه که از همونی که داری راضی باشی
ناشناس
   
عاشقانه ها 2532
بار اول که دیدمت

چنان بی مقدمه زیبا بودی

که بعدچند روز یادم افتاد

باید عاشقت میشدم....
ناشناس
   
تلنگر 2979
بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکـر هفت سین خودشه…
بعضیا هفت سینشون “سنجد “و “سیر” و “سماق” و
“سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ه
.
.
بعضیا هفت سینشون “سکه “و “سانتافه “و “سفر خارج “و
“سونا “و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.
.
بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نصفه کاره” و “سقفایی که چکه می کنه“
و “سکه های پول خورد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و
“سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ه
.
.
بعضی ها فقط یه سین تو زندگی شون دارن نمی خوان ازش دل بکنن”سکـون“
بعضی ها نگاهشون رو دوخته ن به دور دست ها و سین “ســراب” که هر چی جلو میرن بهش نمی رسن.
بعضیا درگیر سین “سرکوبـــــ” شدن تا دو روز بیشتر “سلطنتــــــ“کنن.
اما در مقابلشون
بعضیا “سکوتـــــــ” می کنن و بعضی ها “ستیــز“
بعضی ها “سیاهـن” بعضی ها “سفیـد“.بعضیا “سـبز“ن و بعضیا “سـرخ“
.
بعضی ها یه سین پرو پیمون “سلامتی“دارن و نمی بیننش…
بعضیا در به در “سکه“هاشون رو “سربه نیست “می کنن تا سین”سلامتی“رو “سر“شون باشه.
.
بعضیا ، از سین های دنیا فقط یه “سر پناه ” می خوان بعضیا فقط یه “سر پرست“
بعضی ها همه عمرشون تو سین”سجود“ن بعضیا تو سین”سلوک“
و بعضیا “سگ دو “میزنن واسه یه لقمه نون!
بعضیا مثل “سرو” می مونن و بعضیا مثل “سایه“
بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام “می گیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش.
.
.
بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “می چینن:
صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …
ناشناس
   
عاشقانه ها 2091
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ ..
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
ﺁﺭﯼ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
ﯾﺎﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ ..
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ ...
فروغ فرخزاد
   
نکته 378
پیروزی از آن مردمانی است که همیشه توانایی در برابر سختی ها را داشته باشند...
خواجه نصیر الدین طوسی
   
اشعار 4120
‎می رقصد

‎زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
‎به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد

‎چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
‎خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد

‎اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
‎زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد

‎کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
‎بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد

‎شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
‎زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
فکرت
   
نکته 780
هر فردی با استعداد است . اما اگر شما از یک ماهی (با آن استعدادی که دارد) بخواهید از درخت بالا برود ، تمام طول زندگی باور خواهد کرد که احمق است!
آلبرت انیشتین
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com