شناسنامه shenasname.com
سخن بزرگان هر ملت شناسنامه آن ملت است
  شناسنامه shenasname.com
صفحه اصلی
فکرت
فروغ فرخزاد
فریدون فرخزاد
فریدون مشیری
فرانکلین
فرانسیس بیکن
فرخی یزدی
فردوسی
قیصر امین پور
لقمان
لئو تولستوی
ملا محسن فیض کاشانی
مهدی اخوان ثالث
مولانا
میشل فوکو
ماهاتما گاندی
مارک تواین
مارتین لوتر کینگ
محمود دولت آبادی
محمد رضا عالی پیام (هالو)
نیما یوشیج
نیچه
چگوارا
ناپلئون
چارلی چاپلین
چارلز دیکنز
ناشناس
نسرین بهجتی
نظامی گنجوی
هلن کلر
هگل
ولتر
ویلیام شکسپیر
وینستون چرچیل
ویکتور هوگو
وحشی بافقی
ژان پل سارتر
کنفوسیوس
گوته
گابریل گارسیا مارکز
پائولو کوئیلو
پاستور
پروفسور مجید سمیعی
پروفسور محمود حسابی
پروین اعتصامی
آل پاچینو
آلبر کامو
آلبرت انیشتین
آندره ژید
آگاتا کریستی
آبراهام لینکلن
آرمان ایزدی
افلاطون
اقبال لاهوری
امانوئل کانت
اوریانا فالانچی
ایرج میرزا
ابو سعید ابوالخیر
ابو علی سینا
ابوالقاسم حالت
احمد شاملو
ارنست همینگوی
اسکار وایلد
استیو جابز
استیون هاوکینگ
بهلول
بودا
بیل گیتس
بالزاک
برتراند راسل
تهمینه میلانی
توماس ادیسون
جامی
جرج برنارد شاو
حافظ
حسین پناهی
خواجه نصیر الدین طوسی
خواجه عبدالله انصاری
خواجوی کرمانی
خیام نیشابوری
خسرو شکیبایی
دیل کارنگی
دیگران
دکتر فرهنگ هلاکویی
دکتر الهی قمشه ای
دکتر حسابی
دکتر شریعتی
دالای لاما
داستایوفسکی
رهی معیری
رومن رولاند
زیگموند فروید
زکریای رازی
زرتشت
سقراط
سهراب سپهری
سیمین بهبهانی
سیمین دانشور
سامرست موام
سروانتس
سعدی
شهریار
شیخ بهایی
شاپورتهرانی
شاتوبریان
صائب تبریزی
صادق هدایت
صبوری تبریزی
علی اکبر دهخدا
عبید زاکانی
عزت الله انتظامی
عطار نیشابوری
   شناسنامه shenasname.com
حکایت 3626
در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد
و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود،
کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن نوشته بود:
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"...
ناشناس
   
شوخی 353
آیا می دانید ایران دومین کشور غمگین جهانه؟؟
دوستان یه همت کنید ، یه کم دیگه ناله کنیم اول میشیم.
نخند سوم میشیما!!!
ناشناس
   
نکته 852
من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم.
آگاتا کریستی
   
نکته 858
پیش از ازدواج چشم هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید.
فرانکلین
   
نکته 2810
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن!
ناشناس
   
نکته 1292
دختر 4 ساله تو تاکسی بغل دستم نشسته بود و آلوچه میخورد . گفتم مگه نمیدونی آلوچه بده ، چرا میخوری؟
گفت پدر بزرگم 115 سال عمر کرد. با تعجب پرسیدم چون آلوچه میخورد؟
گفت نه چون سرش تو کار خودش بود.
چنان قانع شدم که الان سه روزه دیگه با کسی حرف نمیزنم!
ناشناس
   
آرزوها 738
کاش میشد...آدمی گاهی...فقط گاهی!!!
به اندازه نیاز بمیرد...
بعد بلند شود...
آهسته آهسته...
خاکهایش را بتکاند...!
اگر... دلش خواست!!
برگردد به زندگی...
دلش نخواست... بخوابد تا ابد...
خسرو شکیبایی
   
نکته 505
بهشت مکان نیست
بلکه زمانیست که افکار مثبت وجودت را احاطه کرده
جهنم نیز مکان نیست
بلکه زمانیست که در افکار منفی غرق شده ای
سیاوش راد
دیگران
   
نکته 727
مادر من بدترین مادر دنیاست
می دانید آخر او هیچ وقت کارهایی را که مادران فداکار و مهربان انجام میدهند,انجام نداده است.
مثلا هیچ وقت نشده که باقیمانده ی غذای مرا بخورد یا لقمه ی دهنی مرا به دهانش بگذارد. اوهیچ وقت به خاطر خراب کردن امتحانم برای من زار زار گریه نکرده یا مثلا برای اینکه غذایم را تمام کنم بشقاب به دست دنبال من دور خانه راه نیفتاده است. به نظرم او اصلا من را دوست نداشته باشد چون او هیچ گاه فقط برای من بستنی نمی خرد او همیشه همراه من بستنی می خورد و بستنی خوردن من را هم تماشا می کند. یا مثلا وقتی من بازی کرده ام به کناری نایستاده و برایم کف نزده او همیشه خودش همراه من در بازیها شرکت میکند. به نظرم مادرم اصلا شبیه مادران مهربان و ایثارگر داستانها نیست, مادران فداکار قصه ها کمی چاق هستند اما او همیشه مواظب سلامتی و هیکل خودش هم هست یا مثلا هیچ وقت با موهای ژولیده و لباسهای کثیف و نامرتب به تمیز کردن خانه و غذا پختن برای من نپرداخته.
گاه گاهی او بسیاراز من زیباتر بوده! او به جای بوی پیاز داغ همیشه بوی خوب میدهد! هیچ وقت نشده که مادر من به خاطر نبودن من به مهمانی یا گردش نرود یا بدون من اصلا به او خوش نگذرد. هیچ وقت کارهایی را که دوست دارد کنار نگذاشته تا فقط به کارهای من و زندگی من برسد اصلا او کارهایی را که مادربزرگها میگویند انجام نمیدهد.
.
او هیچ وقت نشده که به من نصیحت کند و ساعتها به من بگوید چه کار کنم و چه کار نکنم.
او به تنهایی همه ی کارهای خانه را انجام نمی دهد تا من خسته نشوم بلکه همیشه از من کمک می گیرد و مرا به کار می کشد. او صبح به صبح مهربانانه اتاق را مرتب نمی کند و انجام کارهای مرا به عهده نمی گیرد. او همیشه دلش را به بافتن موهای من یا درست کردن غذای مورد علاقه ام خوش نمیکند، گاهی به علاقه ی خودش و دیگران هم توجه میکند و برای خودش کتاب می خواند. اصلا او هر کاری را که دلش می خواهد انجام می دهد. شاید یادش رفته که مادر است و مادران نباید کارهای مورد علاقه شان را انجام دهند! ولی در هر حال مادر من اینطوری است . ولی یک چیز را می دانید؟ مادر من مادریست که مرا از مادر شدن نمی ترساند.
حالا خوب می دانم که می شود هم مادر باشم و هم زندگی خودم را از دست ندهم, مادر بشوم و هویت انسانی خودم را به کناری نگذارم. می دانم که لزومی ندارد برای مادر بودن دچار خود فراموشی شوم و ادامه زندگی خودم را در زندگی فرزندانم جستجو کنم. حالا می دانم که هم می شود خودم باشم و هم یک مادر حتی یک مادر خوب! و شاید بشود گفت:
بهترین مادر دنیا...
تهمینه میلانی
   
دل نوشته 1084
من شکستم تاتورا عاشق کنم
بعدمن باران فقط اب است وبس
هرکه بعد من سراغت راگرفت
زشت یازیبا فقط خواب است وبس
ناشناس
   
نکته 584
انسانهای احمق خطرناکند.
سوزان کالینز
دیگران
   
نکته 1907
فرصت ها در دل مشكلات نهفته اند.
آلبرت انیشتین
   
گلایه 1673
حافظ کجای کاری !؟
فالت غلط در آمد
گفتی غمت سر آید
این عمر بود سر آمد...
ناشناس
   
دل نوشته 2954
امروز سر خانه تکانی فهمیدم
چقدر جهاز مادرم پیر شده
لب بیشتر استکان ها
پر زده اند
قاشق و چنگال ها
خسته از رفاقتی دیرین
هر کدام به کنجی سر خود را گرم کردند و دیگر ذوق سفره را هم ندارند
پشت کمد درآمده
با چسب
صدای داد و فریادش را خفه کردند
پهلوی یخچال زخم و خمیده است
ولی با این حال
زیر پاهایش روزنامه گذاشته قدش
به پنجره برسد
و اجاق را از حسادت و افسوس
بیشتر بسوزاند
اجاقی که با سرفه چای می سازد و
نیمه جان غذا را گرم نگه می دارد
اینجا
تنها
پرده ها حال و روز خوبی دارند
نمی دانم کاسه داشت به کتری می گفت
یا میز با خودش زمزمه می کرد
هر چه بود یکی می گفت
ما هم جای پرده این قدر رقصیده بودیم
جوان می ماندیم
کنار پنجره می روم
راست می گویند
مادرم همیشه شیشه های خانه را
عزیز می داند
برایشان گلدان می گذارد
گاهی هم سیب یا انار
کنجی که در آن زیاد انتظار پدرم را کشيده
پدری که سال هاست یک دل سیر کفش نپوشیده و راه نرفته
آه
هیچ چیز این خانه تکانی را دوست ندارم
ما داریم
هر سال
به اجبار
ذره ای از جهاز مادرمان را
دور می ریزیم
و این برای خانه غم سنگینی ست
زنی که با ترانه لیوان می چید
با ترانه قاشق ها را می شمرد
و با ترانه آب به گلوی گلدان ها می ریخت
حالا رفته رفته
یکی یکی
خاطراتش را سر کوچه می گذارد
زنی که امروز فقط یک لحظه
خنده اش را دیدم
آن هم وقتی بعد یک سال
دوباره اولین نامه ی عاشقانه ی پدر را
لای عکس های آن موقع پیدا کرد
نامه ای که به جای سلام و احوال پرسی
با دوستت دارم شروع شده است
ناشناس
   
نکته 2638
ساعت زندگیت را
به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن !!!
یا خواب میمانی ...
یا عقب....
هیچ مدرسه ای بالاترازتجربه نیست ...
و هوشيار باش كه

شهریه ای گران دارد:
...عمر...
ناشناس
   
پند و اندرز 1887
گاهی وقتــا فـــراموش کن کجــایی،
به کجـا رسیدی و بـه کجـا نرسیدی،
گاهی وقتــا فقط زنــــدگی کن...
یـاد قولهـایـی که به خـودت دادی نبـاش،
یـه وقتـایـی شـرمنــده خــودت نبــاش،
تقصیــر تــــو نیست...
تــــو تلاشتــو کـردی امــا نشد...
یـه وقتـایی جـواب خــودتــو نـــده...
هـر چی پرسید: چرا اینجـای زنــدگی گیــر کردی ؟
لبخنــد بــزن و بــگو کم نــذاشتم امـــا… نشد!!!!!
یه وقتــایی فقط از زنـــده بـــودنت لـــذّت ببـــر...
از بــودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوستـت دارن...
از طلوع خورشیــد از صدای آواز قمــری هــا...
از بــاد، بــاران...
از همـه لـــذّت ببـــر...!
ناشناس
   
عاشقانه ها 1794
عقل گوید : شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید: راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او , بازارها
ای بسا منصور پنهان , ز اعتماد جان عشق
ترک منبر ها بگفته , برشده بر دارها
عاشقان درد کش را در درون اقرارها ست
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید: پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید : عقل را کاندر تو است آن خارها
ناشناس
   
حکایت 1789
سیاست انگلیسی!
یکروز سرمیز نهار دیپلمات انگلیسی به سیاستمدار روس گفت: اگربتوانی قدری خردل به خورد گربه بدهی نهارمهمون منی, سیاستمدار روس بدون تامل پس گردن گربه رو گرفت, وقتی قاشق پر خردل رابه طرف دهان گربه برد, گربه با استشمام بوی تند خردل چنگی به دست او زد ودرحالیکه دست مرد روسی را خونین ساخته بود, باسرعت به پایین پرید.
دیپلمات انگلیسی درحالیکه نگاه معناداری به دوست روسی اش میکرد, به طرف گربه رفت ویک تکه گوشت را جلوی گربه گذاشت. گربه وقتی مشغول خوردن شد آهسته دم اورا بلند کرد و مقداری خردل به مخرج گربه مالید! گربه با احساس سوزش از جا پرید, جستی زده فرارکرد ورفت زیرمیز رستوران وپایش را بلند کرد وبه سرعت مشغول لیسیدن ما تحتش شد. دیپلمات انگلیسی درحالیکه گربه رابه همکار روسی اش نشان می داد گفت: یادگرفتی که چیزی را به بعضی ها چطوری باید خوراند؟
ناشناس
   
گلایه 364
ﺑﻌﻀــــــﯽﻫـــــﺎ ﺣــــــﺮﻓﯽ ﻣﯽﺯﻧﻨـــــﺪ ...
ﻭ .. ﺩﻟــــﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻜﻨﻨـــــﺪ ...
ﺑﻌـــــﺪ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔــــــــﯽ ﺭﻭﺑــــﺮﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻠـــــﺐِ
ﺷﻜﺴﺘــــــﻪ ...
ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻨـــــﺪ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨــــــﺪ : ﻧﺎﺭﺍﺣــــــﺖ
ﺷــــــﺪﯼ ؟؟؟
ﭼﻘـــــــﺪﺭ " ﺯﻭﺩ ﺭﻧﺠـــــﯽ " ﺗﻮ !... ﻣــــﻦ ﻛﻪ
ﭼﯿــــــﺰﯼ
ﻧﮕﻔﺘـــــــﻢ
ناشناس
   
عاشقانه ها 2109
نمیدانم عشق چه جور است!!
ولی ...
من به تو ...
"حس عجیبی" دارم!
حس یک تشنه به آب ...
حس ابری که،پر از باران است ...
حس قلبی که پر از تشویش است ...
حس دستی که در دست ...
حس عکسی در قاب ...
حس ماهی در آب ...
حس شرمی زیبا که در گونه ات پیداست..
حس قلبی نالان ...
عشق من بی پایان ...
حس پرواز پرنده ،تا اوج ...
حس خوابی آرام ، پر ز رویای بهار ...
حس رفتن تا " تو" ...
" عشق" باید که چنین حس عجیبی باشد...
ناشناس
   
اشعار 3997
زده ام فال که شاید تو مرادم باشی
همدم بزمِ شب و محفل شادم باشی

رفت تعبیر و پس از اینهمه غم فهمیدم
آفتِ دین و دل و عقل و سوادَم باشی

تیرِ آتش شدی و در دل من بنشستی
چونکه میخواستمت همچو نهادم باشی

من بیچاره بغیر از تو نیندیشیدم...
تو مگر عهد نکردی که به یادم باشی؟

من از آن جور و تطاول نخروشم هرگز
که بگویند حسودان که زیادم باشی

تا به پا بودم و مشتاق ، نبودی به بَرَم
مگر آن لحظه که از پای فتادم باشی
آرمان ایزدی
   
دانستنیها 1149
درمان خانگی حلقه دور چشم با نعناع، روغن بادام و خواب
حلقه دور چشم عارضه‌ای است که در زندگی پراسترس امروز کمابیش همه به آن دچار هستند. مخصوصا کسانی که می‌خواهند چهره بشاشی داشته باشند، دل خوشی از این حلقه‌ها ندارند.
درمان حلقه دور چشم با نعناع
مقداری نعناع را له کنید روی سیاهی دور چشمان‌تان بگذارید.
پودر عدس نارنجی
عدس نارنجی را بسابید و پودر کنید و بعد آن را با مقداری زردچوبه، عصاره گوجه فرنگی تازه یا حتا پوره و مقداری آب لیمو مخلوط کنید. با اضافه ‌کردن مقداری آب، خمیری بسازید. این خمیر را به مدت ۱۵ دقیقه دوروبر چشمان‌تان بمالید و بعد بشویید.
درمان با روغن بادام
روغن بادام یک ماده‌ی مغذی عالی برای پوست است. فقط یک قطره از این روغن برای یک‌بار‌ استفاده روی هر دو چشم کافی است.
رژیم غذایی و سبک زندگی
آب بنوشید
نوشیدن مقدار کافی آب تاثیر زیادی بر جلوگیری از تیرگی دور چشم دارد.
خوب بخوابید
شما باید روزانه شش تا هشت ساعت بخوابید. افرادی که به اندازه‌ی کافی نمی‌خوابند بیشتر در معرض شکل‌گیری حلقه‌های تیره دور چشم‌شان هستند. این باور غلطی است که شب و روز کار کنید و در تعطیلات آخر هفته سعی کنید کمبود خواب را جبران کنید. این کار ضررهای خاص خودش را دارد و تیرگی دور چشم‌تان شاید به خاطر بی‌خوابی باشد.
کرم ضد آفتاب
وقتی بیرون می‌روید از کرم ضدآفتاب استفاده کنید. آفتاب تولید ملانین، رنگدانه‌ی سیاه را افزایش می‌دهد.
از مالیدن چشم خودداری کنید
از مالیدن چشمان‌تان خودداری کنید. مالش، حلقه‌های سیاه دور چشم را افزایش می‌دهد.
استرس‌تان را کنترل کنید
استرس دلیل بسیاری از بیماری‌هاست. حلقه‌های دور چشم یکی از خروجی‌های سطح استرس بالا است. اگر در مورد شما چنین است، سعی کنید بفهمید چه چیز استرس‌تان را از بین می‌برد. با هوشمندی و عقلانیت و تلاش در بسیاری موارد می‌توان استرس را از بین برد. یکی از راه‌های خلاص‌شدن از شر استرس این است که آهسته بدوید. ورزش و مراقبه انجام دهید، همین طور پرانایاما و یوگا.
کمتر نمک مصرف کنید
مصرف بیش از حد نمک چرخه‌ی خون را مختل می‌کند و این باعث می‌شود رگ‌های زیر چشم بیش از حد معمول تیره شوند.
سیگار را ترک کنید
بسیاری از سیگاری‌ها، دور چشم‌شان حلقه‌ی سیاه است و با ترک سیگار این حلقه‌ها محو می‌شوند.
ناشناس
   
نکته 2501
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ، ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

مواظب همدیگه باشیم !

از یه جایی بــه بعد............... دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم
از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم
از یه جایی بــه بعد.......... دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم..!!

پس قدر خودمون ، دوستانمونو زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه دفتر خلقت بدونيم و الا
محبت تجارت پایاپای نیست
ناشناس
   
نکته 564
حکایت جوان و زن دوم

آورده اند که

جوانی نزد فقیهی آمد که زنی جمیله دارم

و او نازک مزاجست و طاقت و قوت خمیر کردن و نان و آش پختن و جامه
شستن و خانه رفتن ندارد و دست ان ندارم که کنیزکی بخرم که خدمت خانه
کند
میخواهم زنی خدمتکار بخواهم که اینکارها از دست او آید و چنین زنی پیدا کرده ام ،،،اما خویشان او راضی نمی شوند و میگویند تا زن نخستین را طلاق
ندهی ما دختر بتو ندهیم
اکنون از تو التماس دارم که حیلتی آموزی که این زن را بخواهم و محبوب من
طلاق نشود
گفت:زنت را بگوی تا به گورستان رود و چون از تو طلاق زن خواهند ،،بگو غیر
ان زن که در گورستان دارم هر که باشد طلاق دادم ،،و خویشان زن دوم گمان
برند که تو زنی مرده داری در گورستان و دختر بتو دهند ،،،
جوان ان حیله بکار برد و زن دیگر بحباله نکاح خود در آورد
لطایف الطوایف
ناشناس
   
دانستنیها 988
👈- بامیه بهترین دارو دیابت است.
👈- گردو ازلخته شدن خون جلوگیری می کند.
👈- هل تقویت کننده قلب بوده وسرماخوردگی رامعالجه می کند.
👈-گشنیز تشنگی رابرطرف می کندوبرای دهان ودندان بسیارمفیداست.
👈-انگور باعث پاکسازی معده و روده میشود
👈.- لوبیاچشم بلبلی کم چرب و بدون کلسترول وحاوی سدیم است.
👈-کلم بروکلی،به دلیل داشتن کلیسم فراوان باعث تقویت استخوان ها می شه
👈- گل گاوزبان باعث کاهش تب دربیماری های سرخک،آبله وکهیرمی شود.
👈-نخودفرنگی منبعی از فولیک اسیدو ویتامینB۶است
👈.- ویتامینCموجوددرجعفری افزایش جذب آهن می شود.
👈-پونه اشتهاآور بوده وباعث سهولت هضم وبه درمان معده کمک میکند.
👈-کنجدبرای رفع ناراحتی کیسه صفرا مفیداست.
👈- خوردن موزخطرمرگ دراثرسکته مغزی راکاهش می دهد.
👈- انگورخون سازبوده وبه تصفیه خون نیزکمک میکند.
👈-شکلات برای سلامت قلب مفیدبوده ومانع لخته شدن خون می شود.
👈-مصرف زغال اخته باعث کاهش چربی شکمی وکاهش کلسترول می شود.
👈- گوجه فرنگی بدن را دربرابر امراض وبیماری های عفونی حفظ می کند.
👈- اسفناج بهترین دارو برای کسانی که مبتلابه کم خونی هستند.
👈-روغن کنجد برای رفع تنگی نفس،سرفه خشک وزخم ریه مفید ا

👈آیا میدانید: نعناع سکسکه و تنگی نفس را شفا میدهد ؟

👈آیا میدانید: اثر انگشت خواهر و برادر ۶۰% شبیه به هم است

👈آیا میدانید: برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید؟

👈آیا میدانید: قهوه محبوب ترین نوشیدنی در سراسر جهان با بیش از ۴۰۰ میلیارد فنجان مصرف در هر سال است

👈آیا میدانید: جعبه سیاه هواپیما ، در حقیقت نارنجی رنگ است .

👈آیا میدانید : “آب گرم” سریعتر از “آب سرد” یخ میزند .

👈آیا میدانید: پنیر پفک اغلب پنیر تلخ( پنیر فاسد) و گندیده تاریخ مصرف گذشته می باشد.

👈آیا میدانید: که از دست دادن تنها ۱٪ از آب بدن موجب تشنگی میشود ؟

👈آیا میدانید: ۸۰% حرف هایی که در طول روز می زنیم با خودمان است ؟

👈آیا میدانید: که آلرژی به غذاهای گوناگون نتیجه مصرف شکر است ؟

👈آیا میدانید: خمیازه کشیدن به مغز آرامش می‌دهد ؟

👈آیا میدانید: در ساعت ۱۰:۰۴ شب خلاقیت انسان به حداکثر می‌رسد ؟

👈آیا میدانید: پاندا هنگام تولد صورتی رنگ است ؟

👈آیا میدانید: گردو با چربی ها ناسالم میجنگد ؟

👈آیا میدانید: ریحان خاصیت ضد پیری دارد!
👈آیا میدانید:
👈اگر بعد از ظهر خسته هستی بجای اینکه نوشیدنی های کافئین دار مصرف کنین ، میتونین ۱ عدد خیار میل کنین ؟
خیار حاوی ویتامین های B و سرشار از هیدروکربور است ک شما را میتواند سرحال بیاورد و تا چند ساعت نگه دارد.
*********
👈بیماری قند اولین عامل کوری در مردم جهان است.
***********
👈گوجه فرنگی حاوی ویتامین های A, B, C, K و مواد معدنی مانند کلسیم ، آهن و فسفر است که در تأمین انرژی و تقویت بدن مؤثر است.
***********
👈پرتقال ، از ابتلا ب بیماریهای سرطانی مانند سرطان مری ، دهان ، حلق و معده جلوگیری میکند .
***********
👈سیب زمینی ، بیشترین خوراکی هست که چاق کننده هست ، مخصوصن در ناحیه باسن
***********
👈نوشیدن آب پرتقال قبل از ورزش و نوشیدن آب هندوانه بعد از ورزش باعث قوی تر شدن عضلات میشود.
************
👈خوردن کاهو ، مانع از ریزش و سفید شدن مو میشود.

************
👈نعناع تنگی نفس و سکسکه را شفا میدهد .
ناشناس
   
نکته 1592
به خاطر بیاور که به ستاره ها نگاه کنی و فقط زیر پاهایت را نگاه نکنی. سعی کن چیزی را که می بینی درک کنی و درباره ی عوامل سازنده ی جهان به فکر فرو بروی ، کنجکاو باش و زندگی هر چقدر هم سخت به نظر آید همیشه کاری هست که بتوانی انجام دهی و در آن موفق شوی. مسئله ی مهم این است که تسلیم نشوی.
استیون هاوکینگ
   
گلایه 569
هر چه آید به سرم باز بگویم گذرد
وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد
ناشناس
   
نکته 2181
قسمت جالبی از متن کتاب تسخیر شدگان داستايوفسكى؛؛؛؛؛

هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد!!!!!.....
وهر"گناه کاری"آینده ای!!!!!.....
پس قضاوت نکن.........!!!
میدانم اگر:
قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم...
دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد. تا به من ثابت کند...
در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگر یم...
"پناه "؛
میبرم به "خدا "،
از عیبی که؛
"امروز "درخود میبینم
و؛
"دیروز "
"دیگران را "به خاطر،
"همان عیب"ملامت کرده ام...
محتاط باشیم، در "سرزنش "
و"قضاوت کردن "دیگران
وقتی ؛
نه از" دیروزاو"خبر داریم،
نه از"فردای خودمان".
داستایوفسکی
   
نکته 3007
من به تو نمیام ولی تو به خودت بیا !
ناشناس
   
عاشقانه ها 2680
عــــــشق یعنی مست بودن بی شراب

عــــــشق یعنی اشـــک جاری مثل آب

عــــــشق یعنی انتـــــظار و انتــــظار

عــــــشق یعنــــی آرزوی وصــــل یار

عــــــشق یعنی گــــریه های نیمه شب

عــــــشق یعنی سوخـــتن در التهاب

عــــــشق یعنی الـــتماس و الـــتماس

عــــــشق یعنی غــم برایت چون لباس

عــــــشق یعنی دیده ی مـــانده به راه

عــــــشق یعنی بی حـــضورش بی پــناه

عــــــشق یعنی در به در بودن چو باد

عــــــشق یعنی با صدایش شادِ شـــاد

عــــــشق یعنی دست شستن از دیـــار

عــــــشق یعنی بیـــــــــقرارِ بیقــــــرار...
ناشناس
   
حکایت 2963
حکایتی از زبان حضرت مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان میکرد. حکایت این است :
مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.
شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : این بی انصافی است. چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند. مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟ کارگران یک صدا گفتند : نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم. مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم.
مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم
غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دا رائی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما. از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین تنگ نظرها برپا داشته اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند
ناشناس
   
اشعار 3973
مرا به غیر تو حاجت به کس نبوده و نیست
قسم که رسم دل ما هوس نبوده و نیست

هر آنکه به شوق طواف شد بیابانگرد
طُفیل محمل و بانگ جرس نبوده و نیست

بگو به سینه ام عطشت را چگونه بنشانم
زلال کوثر و زمزم که بس نبوده و نیست

برای دیدن یک لحظه از شمایل تو
تمام زحمت عالم عبث نبوده و نیست

اگر چه سازهٌ ما را ز خاک می دانند
حریم مرغ وجودم قفس نبوده و نیست

بیا که سرو بلندت دلیل سبزی ماست
علاج قامت بیدم حرس نبوده و نیست

دلا شمیم وصالت امید زندگانی ماست
دلیل مرگ و حیاتم نفس نبوده و نیست
آرمان ایزدی
   
نکته 659
ابتدا فکر می کردم که مملکت وزیر دانا می خواهد
بعد فکر کردم شاید شاه دانا می خواهد
اما اکنون می فهمم ملت دانا می خواهد
امیر کبیر
دیگران
   
نکته 262
چرا ما موقع دعا ، گریه ، بوسه و رویا چشمهامون رو می بندیم؟
چون زیباترین چیزها در زندگی دیدنی نیستند بلکه احساس شدنی در قلبند
دنزل واشینگتن
دیگران
   
تلنگر 1358
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.
ناهید طباطبایی - چهل سالگی
دیگران
   
نکته 1725
ما به تنهايي كاري از پيش نمي‌بريم،
با يكديگر مي‌توانيم كارهاي بسياري بكنيم.
هلن کلر
   
نکته 1612
همه ادیان ، هنر ها و علوم شاخه های یک درخت هستند
آلبرت انیشتین
   
تلنگر 180
ميگن زماني که گاندي ميخواست خودشو به جلسه اي برسونه که قرار بود اونجا از حق ملتش در برابر انگليسي ها دفاع کنه به قطار دير ميرسه و قطار در حال حرکت بوده که مجبور ميشه دنبال قطار بدوه بالاخره به قطار ميرسه و سوار ميشه اما يک لنگه کفشش از پاش در مياد و ميفته کنار ريل و خودش اون يکي لنگه رو هم ميندازه وقتي ميرسه به مقصد و وارد جلسه ميشه تمام حضار به گاندي پابرهنه ميخندن و يکي از انگليسيها ميگه آقاي گاندي کفشهايتان کو؟ نکنه با پاي برهنه ميخواين از حقوق ملتتون دفاع کنيد؟!!! مجددا همه خنده ي بلند و طولاني سر دادند و گاندي با نگاهي آرام و لبخندي بر لب آنها را نظاره ميکرد وقتي خنده ي آنها تمام شد گاندي گفت وقتي به علت تاخير بدنبال قطار ميدويدم تا به اينجا برسم يک لنگه کفشم از پايم در آمد و من آن يکي لنگه را نيز درآوردم و نزديک لنگه ي ديگر انداختم که اگر پابرهنه اي پيدايشان کرد يک جفت کفش داشته باشد نه يک لنگه...
ناشناس
   
نکته 637
کائنات براساس قانون جاذبه ساخته شده است. قانون جاذبه اهمیت نمی دهد که چه چیزی را بد یا خوب می دانید، فقط به افکار شما جواب می دهد.
ناشناس
   
پند و اندرز 10
دندونی که لقه رو باید کشید
اولش درد داره
بعدش حس خالی بودن جاش چند روز رو اعصابته
بعدشم انگار نه انگار که یه روزی دندونی اونجا بوده
این درست حکایت بعضی از آدمای زندگیمونه...
ناشناس
   
نکته 930
دو کار در این دنیا خیلی سخته.
اول اینکه موضوعی را که در ذهن توست در ذهن دیگری وارد کنی ، دوم پولی را که در جیب دیگری است در جیب خود وارد کنی .
اگر کار اول را خوب انجام دهی معلم هستی ، اگر دومی را خوب انجام دهی تاجر هستی. اگر هر دو را بخوبی انجام دهی زن هستی.
مارک توماسون
دیگران
   
اشعار 4052
قیـس د گـر

عشقت آمـد بـدل و جان شـرری پیدا شد
بهـر پـرواز دلـم بــال وپـــری پیدا شد

آتــش عشــق که درخانۀ دل مـا وا کـرد
خاطـر آسـوده شدم همسفــری پیدا شد

خــانۀ تار دلـم عشـق چراغـــان کــرده
قلــب ســودا زده را راهبــری پیدا شد

روزو شب نالــــه کنم هیچ نــدارم آرام
تا که عشـق صنمی لب شکری پیدا شد

رو به صحراشده ام عشق تومجنونم کرد
بیـن کـه دیـوانۀ خونین جگری پیداشد

در بــدر؛ کوچه به کوچــه زپی ات نـالانم
انـدریــن راه وگــذر در بـدری پیدا شد

آنقــدر غــرق تماشــای تــو لیــلا گشتم
همــه گوینــد کـه قیــس دگـــری پیداشد
فکرت
   
نکته 1436
بیماری شگفتی در جهان هست
وآن خواستن چیزی است
که نداری!
آندره ژید
   
حکایت 1940
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﻰ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﺍﻃﻼﻋﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺎﺑﻠﻮﻯ ﺍﻋﻼﻧﺎﺕ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ شﺪﻩ ﺑﻮﺩ:
"دﯾﺮﻭﺯ ﻓﺮﺩﻯ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ. شﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺳﺎﻋﺖ 10ﺩﻋﻮﺕ مﻰﮐﻨﯿﻢ."
ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮒ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻧﺸﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺍﻣّﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻰ کﻨﺠﮑﺎﻭ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ آﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﺮﮐﺖ ﺷﺪﻩ است.
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻔﻰ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﯾﮑﻰﯾﮑﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻣﻰﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ مﻰﮐﺮﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﻣﻰﺯﺩ ﻭ ﺯﺑﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻨﺪ ﻣﻰﺁﻣﺪ.
ﺁﯾﻨﻪﺍﻯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ تاﺑﻮﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻰﮐﺮﺩ، ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻰﺩﯾﺪ. ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻯ ﻧﯿﺰ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻮﺩ:
"ﺗﻨﻬﺎ یک ﻧﻔﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﺭﺷﺪ ﺷﻤﺎ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎﯾﯿﺪ. ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿتهاﯾﺘﺎﻥ ﺍﺛﺮ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺋﯿﺴﺘﺎﻥ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺘﺎﻥ، وﺍﻟﺪﯾﻨﺘﺎﻥ، ﺷﺮﯾﮏ زﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ، ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻭﺳﻌﺖ ﺩﯾﺪ ﺍﻭﺳﺖ. ﺯﯾﺒﺎ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ."
ناشناس
   
حکایت 1961
روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید:
در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است.
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند.
بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید
بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود
در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند.
در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است
ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت
این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!
کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت.
او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد
چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید
زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد.
در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب.....
این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا !
یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است
ولی"اصالت" مهم تر
یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد
ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر میگردد
ناشناس
   
اشعار 4077
سنگ دل

فریاد اسیر رخ خوبان نشوید
در دام بتان بنده ی فرمان نشوید
زینهار که این بوالهوسان سنگ دل اند
بر سنگ دلان بسمل وقربان نشوید
فکرت
   
نکته 2141
اگر میخواهی خدا بر تو رحم کند بر مردم نیز رحم کن .
لقمان
   
نکته 4139
دانی که خدا چرا تو را داد دو دست

من معتقدم که اندر آن سری هست

یک دست برای آنکه خویشتن داری

با دست دگر ز دیگران گیری دست
ناشناس
   
نکته 734
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در بیمارستان بستری بود ، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد .
اونجا دیوانه های زیادی بودند ، یکی می گفت من چگوارا هستم همه باور می کردن ، یکی می گفت من گاندی ام همه قبول می کردن.
ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم همه خندیدن و گفتن هیچ کس مارادونا نمیشه...!
اونجا بود که من خجالت کشیدم که چه بر سر خودم آوردم.
در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره و دقیقا گرفتار چیزی میشی که فکر میکنی هرگز در دامش نخواهی افتاد...
دیگو آرماندو مارادونا
دیگران
   
توکل 30
نگران فردا نباش
چون خدا زودتر از تو آنجاست
ناشناس
   
گلایه 419
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
ناشناس
   
شوخی 2274
یه ترکه و یه لره میرن مکه در حال سنگ زدن به شیطان بودن که ترکه به لره میگه سنگام تموم شده چیکار کنم؟ لره میگه: کوتاه نیا فحش بَده!
ناشناس
   
نکته 4148
موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود.
هرمن کین
دیگران
   
آرزوها 186
در زندگی به همسفری نیازمندیم که به پایش پیر شویم
نه از دستش...
ناشناس
   
نکته 2371
با سَـر زَمـيـن خـوردم امـا نمـيدانَـم چـرا دِلَــم شِـکَـسـت...
ناشناس
   
عاشقانه ها 705
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی...
ولی بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
محمد علی بهمنی
دیگران
   
اشعار 4046
نقطۀ انجام


زنده گی یک ترنم ناموزون ؛
یک ساز شکسته وبی فریادست
ترنمش نوای بینواییست
بیصداییست .
زنده گی ؛
یک نقطۀ آغاز
ازیک پس منظر گنگ
تا زایش یک نقطۀ آغاز دگر.
پس از آن
هی رفتن ورفتن
تا نقطۀ انجام
و دگر هیچ ...
فکرت
   
تلنگر 3686
فرماندار ایالت ماساچوست نامزد انتخابات دوره‌ی دوم بود و سخت تلاش می‌کرد که برای دوره‌ی دوم انتخاب شود. او از نخستین ساعات روز انتخابات به فعالیت‌های انتخاباتی مشغول بود. ناهار نخورده بود و با عجله و آخر وقت خود را به ناهاری که در کلیسا خیرات می‌کردند، رساند. وقتی که فرماندار بشقاب خود را دراز کرد تا غذا دریافت کند، خانم توزیع‌کننده یک تکه مرغ در آن گذاشت. فرماندار گفت: «ببخشید، ممکن است یک تکه‌ی دیگر مرغ به من بدهید؟»
زن جواب داد: «متأسفم، هر نفر یک تکه.»
فرماندارگفت: «مرا نشناختید؟ من فرماندار این ایالت هستم.»
و زن در جواب گفت: «من هم مسئول توزیع غذا هستم. لطفاً حرکت کنید.»
ناشناس
   
عاشقانه ها 759
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺳﻌﺪﯼ !
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﺕ ، ﺑﺸﯿﻨﻪ ﻃﺮﺡ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ !!!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﻋﻄﺎﺭ!!
ﺑﺪﻭﻥ ﺟﺎﻭﯾﺪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ، ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ !!
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺳﻬﺮﺍﺏ!!
ﺧﻮﺷﺎ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺍﻍ ﺗﻮ ، ﺧﻮﺷﺎ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ !!!
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺧﯿﺎﻡ!!
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺍﻍ ﺁﺗﯿﺶ ﻟﺒﺖ ، ﺭﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻟﺒﻬﺎﻡ !
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﺟﺎﻣﯽ !!
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻧﺸﯽ ﻫﺮﮔﺰ ، ﺍﺳﯿﺮ ﺗﯿﺮﻩ ﻓﺮﺟﺎﻣﯽ !!!
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﻤﺎ !
ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﺎﺷﻖ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺗﮏ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ
ناشناس
   
نکته 2984
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر آب به دست گرفت. آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، و شاید هم 150 گرم؟
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم به طور دقیق وزنش چقدر است.
اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یک از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد میگیرد.
حق با شماست. حال اگر یک روز تمام آن رانگه دارم چه؟
شاگرد دیگری با جسارت گفت: دستتان بی حس میشود، عضله ها به شدت تحت فشار قرار میگرند و فلج میشوند، به طور مطمئن کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من باید چه کنم؟
شاگردان گیج شده بودن... یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: به طور دقیق مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید، به درد خواهند آورد. اگر بیشتر از حد آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، امام مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید.
ناشناس
   
آرزوها 2024
گفتم:
رويِ قبرم تکه يخي بگذاريد تا چکه کند!
پرسيدند:
چرا؟!
گفتم:
چون عزيزي ندارم که سرِ قبرم گريه کند...
ناشناس
   
تلنگر 704
بهترین دوستم آینه است
وقتی من گریه می کنم او نمی خندد
چارلی چاپلین
   
شوخی 2153
6 واقعیت دنیا :
😏😏😏😏😏😏


1.شما نمیتوانید صابون روی چشمانتان بریزید
😭😭😭😢😢😭

2.شما نمیتوانید موهایتان را بشمارید
👦👦👦👦

3.شما نمیتوانید از بینی خود نفس بکشید، زمانیکه زبانتان بیرون است
😛
😝
😜
😁.
..
.
4.شما مورد سوم را انجام دادید!
👍
👏
👏
👏
5- ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﯾﺪ،ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﺪﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﺪﺍﻣﺎﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻭﻓﺎ ﺷﺪﯾﺪ
😋
😋
😋
😋

6- ﺍﻻﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﯿﺪ،ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯾﺪ
😅
😅
😂

سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سيا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا
سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا
سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا
😋
😋
😋
😋

1-شما آنقدر تنبل هستيد كه اين 40 تا سيا رو نخوندين
😩
😫
😫
😫
.
2-شما آنقدر سهل انگارهستيد كه متوجه نشدید يكي از آن ها سينا ميباشد
😜
😜
😜
😜
3-شما آنقدر ساده هستيد كه رفتيد بالا و پيدا نكرديد
😳😳😳😳😳😝

😝😝😝😝😝😆😆

4-من شما را سر كار گذاشتم

😅😅😅😅😅😋😋😙😙

5-داريد ميسوزيد

😡😡😡😡😡😡👍👌



6-بي مزه هم خودتي!
:-P

:-P

:-P

😂😂😂😂😂😂😂😂
😂😂😂😂


7-از اينكه شما را سركار گذاشتم خوشحال باشيد!






😉
😉
😉
😉
8-الان نفهميديد كه خوشحال رو اشتباه نوشته بودم

😝😝😝😝😝😝😝😝? ?😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😝😆😆😆😆😆😆😆😆😆




9-بازم رفتيد چك كرديد ولي من بازم سركارتون
گذاشتم
😆😆😆😆😆😆😆😂😂😂😂😂😭😭😭😭


واسه همه بخونین یخورده لبخند بیارین رو لباشون.
ناشناس
   
دل نوشته 2174
فریاد می زنم،دستهایم را به شیشه ها می کوبم، خودم را به دار می آویزم ،تنها و تنها، تنها برای دفاع از فردیت از دست رفته، برای احترام به آنچه به تمسخر می گیرند . دیگر استاد شده ام در رها کردن این ماهیها ، تو را هم به درود ای ماهی ، با زحمت هر چه تمام تر تو را از این گل و لای ، با دستهای خودم گرفتم ، این دستها ، دستهایی که ماهیت خود را از دست داده اند ، اینها دیگر چیزی نمی گیرند ،بلکه فقط رها می کنند ، بله رها می کنند تمام آن چیزی را که زمانی همه چیزم بود ،تنها و تنها، تنها چند لحظه، چند لحظه ای را هم به من بسپار ، انتظاره بی جاییست؟ تو هیچ می دانی من چند برابر تو این وجود لغزنده را تحمل کرده ام ؟ تو هیچ می دانی چند بار به زانو درآمدم ؟ هیچ از اشکهای این پسر خبر داری ؟ هیچ از سوالهایی که مرا به زانو در آوردند می دانی ؟ هیچ می دانی من کیستم ؟ من نویسنده ای هستم که کاغذ گیر نیاورده است و بر روی دستمال توالت می نویسد ، به چه امید و انگیزه ای ،در حقیقت خود از آن نیز بی خبرم !! تا آنجا که به یاد دارم ، این تصاویر درهم بر هم بود که مرا به نوشتن وا داشت، و فقط نوشتن ، نه نوشتن به امید خوانده شدن ، نه ، این چیزی نیست که بتوان به طور رسمی به آن نوشته گفت . همانطور که گفتم ، یکی از سرگرمی هایم کشیدن خط دور تصاویریست که گاه خود نمی دانم از کجا آمده اند ، اما راستش را که بخواهی ، زجرم می دهند . این افکار شبها به من هجوم میاورند ، مرا از پا در می آورند. وقتی به زانو در بیایی تازه می فهمی که تمام آن چیزی که هست همان هیچ است . متاسفانه اینجا طوفانی در کار نیست که بالهای یک پروانه موجب تغییر تو شود، کاش بود ، کاش هر کس به یکسو پرتاب می شد ، بهشت چیست‌ ؟ دیگر چه می خواهی ؟! اینجا ستونها درست همان جایی هستند که باید باشند ، و حدس بزن موقعیت من کجاست ؟ کنار گوشهای تو ، گوشهایی که حتی به سختی می شنوند، و چه می گویم‌ ؟ می گویم خودت را از برق بکش و دیگر وصل نباش .
سپهر روشن
دیگران
   
عاشقانه ها 2313
حس دستان تو عالی است ، حقیقت دارد
با تو هر ثانیه ، سالی است ، حقیقت دارد
آه اگر راه به روی دل من باز کنی
گرچه او تازه نهالی است. . . حقیقت دارد
من عروس غمم و عمر عزیزم همه شب
غرق داماد خیالی است ، حقیقت دارد
روز و شبهای بلندی که به یاد تو گذشت
خسته از دست توالی است ، حقیقت دارد
بی هوای نفست ، زمزمه های دل من
آتش رو به زوالی است ، حقیقت دارد
غم عشق تو دلم را بخدا سوزانده
حاصل اش اشک زلالی است ،حقیقت دارد
من و دلتنگی و تنهایی و بی همنفسی . . .
جای چشمان تو خالی است ، حقیقت دارد.
ناشناس
   
دل نوشته 2985
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است...
ناشناس
   
مناجات 1170
بارالها…
از كوي تو بيرون نشود
پاي خيالم
نكند فرق به حالم ....
چه براني،
چه بخواني…
چه به اوجم برساني
چه به خاكم بكشاني…
نه من آنم كه برنجم
نه تو آني كه براني..
نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم
نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جايي
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
كس به غير از تو نخواهم
چه بخواهي چه نخواهي
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی
خواجه عبدالله انصاری
   
نکته 1816
بد گمانی در افكار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است كه همیشه در سپیده دم یا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آمیخته است بال فشانی می كند.
فرانسیس بیکن
   
دل نوشته 706
چه نیازیست که انسان ماشین زمان بسازد؟
وقتی می‌شود آهنگی را گوش کنی و به همان لحظه‌ها دقیقا
به همان لحظه‌ها پرتاب شوی
مدت‌هاست به جای این که در گرمای سر ظهر تابستان
دمپایی‌های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه
می‌نشینم پای کامپیوتر و کتاب‌ها و آهنگ‌ها و شعرهایم
چقدر از خودم خجالت می‌کشیدم
وقتی از فرط تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه‌ها را بهم بزنم
تا بچه‌هایشان با ناز و کرشمه شاهزاده گونه‌ای تن به بازی کردن با من بدهند
دلم می‌سوزد برای خودم که برای این که دل دختر همسایه نشکند
پایم را از عمد می‌گذاشتم روی خط کشی‌های لی لی بازی
که او با خوشحالی و غرور بگوید
دیدی باختی !! بیا اینور
و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که
کم از بازی ندارد
خیلی وقت‌ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی‌ها می‌گذارم تا ببازم
تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند: دیدی باخت
اما خودم را بازنده نمی‌دانم زیرا
تمام غصه‌ها دقیقا از همان جائی آغاز می‌شوند که ترازو بر می‌داری،
می‌افتی به جان دوست داشتنت
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد
به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای،
که زیادتر دل داده‌ای،
که زیادتر گذشته‌ای،
که زیادتر بخشیده‌ای،
به قدر یک ذره، یک نقطه،
حتی یک ثانیه
درست همان جاست که توقع آغاز می‌شود،
و توقع آغاز تمام رنج‌هائی است که
آن را عشق می‌نامی
پژمردن زیباییش را هم خواهد دید
اما گلی که ریشه در خاک دارد ، همواره با تو خواهد ماند.
ناشناس
   
نکته 1487
گرگ همیشه گرگ میزاید و گوسفند همیشه گوسفند،
تنها انسان است که گاهی گرگ میزاید و گاهی گوسفند!
نیچه
   
دل نوشته 2559
در گوشه زندان به تو فکر می کنم
می دانی؟
می توانی این را درک کنی؟
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی
غیر از من
هیچ کس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند
کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد!
ناشناس
   
شوخی 214
ﺩﻳﺸﺐ ﭘﻠﻴﺲ ﺟﻠﻮﻱ ﻣﺎﺷﻴﻨﻤﻮ ﮔﺮﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ، ﺑﻪ ﭘﻠﻴﺲ ﺧﻴﻠﻲ ﺟﺪﻱ ﮔﻔﺘﻢ :
ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻣﻦ ﮐﻴﻢ؟
ﮔﻔﺖ : ﮐﻲ ﻫﺴﺘﻲ؟
ﮔﻔﺘﻢ : ﻳﻌﻨﻲ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﻲ؟
ﺭﻧﮕﺶ ﺯﺭﺩ ﺷﺪ؛ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ، ﮐﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻣﮕﻪ؟

ﮔﻔﺘﻢ :
ﻣﻦ ﻳﻪ ﭘﺮﻧﺪﻡ، ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﻳﺎﺭﻡ ﺑﺎﺷﻲ !…
ﺟﺮﻳﻤﻢ ﻧﮑﺮﺩ!
ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ؛ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﺷﻔﺎﺕ
ﺑﺪﻩ !!!
ناشناس
   
نکته 1477
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق بلکه آنها توسط اموزش اشتباه احمق می شوند!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.
برتراند راسل
   
توکل 1413
«آرامش سنگ یا برگ؟»
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:
«عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟»
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:
«به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود»
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی، به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟»
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:
«اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست!؟
لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد.
من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!»
استاد لبخندی زد و گفت:
«پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.»
استاد این را گفت و بلند شد تا برود.
مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید:
«شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟»
استاد لبخندی زد و گفت:
«من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم. من آرامش برگ را می‌پسندم.»
شیخ بهایی
   
حکایت 2121
روزی یکی از دوستان بهلول گفت
ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!
بهلول
   
پند و اندرز 158
گذشته مانند استفاده از آینه ماشین است خوب است گهگاهی برای اینکه متوجه مقدار مسافت طی شده بشوید به عقب بنگرید
اما اگر بیش از حد خیره بمانید آنچه که در مقابل دارید رااز دست خواهید داد
ناشناس
   
توکل 2983
گاهگاهی در دلم یک باره طوفان می شود
بادبان کشتی ام انگار ویران می شود
عرشه می افتد به دست موج های بی شکیب
نوح هم در ناخدایی گیج و حیران می شود
لرزه بر جان دلم افتاده از گرداب موج
گویی آهو بچه ای در مهد شیران می شود
سینه را گر چه سپر کردم تو اما شاهدی
که چگونه هستی ام با خاک یکسان میشود
نقره می پاشد به روی شام احساسم بلطف
ماه هم شرمنده پشت ابر پنهان می شود
بغض خاموش گلوی من به محض دیدنت
طرح رویایی ترین تصویر باران می شود
من کی ام؟ شاکی؟ نه ! شاعر؟ نه! نگاه من به توست
چون هرآنچه تو بخواهی عاقبت آن می شود
تا تو هستی زندگی زیباست چون یک خواب خوش
این همه سختی برایم سهل و آسان می شود
موج و کشتی ؟ شیر و آهو ؟ بادبان و باد تند...
در سرم هر لحظه یک تصویر مهمان می شود
ناشناس
   
نکته 2844
چپق درمانی
کدخدای ده گفت: اگر با برادرت در افتادی و می خواهی او را بکشی،
اول بنشین و چپقت را چاق کن. چپق اول که تمام شد،
متوجه می شوی که روی هم رفته برای خطای انجام شده مجازات سنگینی است
و خود را راضی می کنی که تنها با چوب و چماق به جانش بیفتی.
آن وقت چپق دوم را چاق کن و تمامش کن.
بعد به این فکر می افتی که به جای کتک زدن بهتر است به سختی دعوایش کنی.
حالا چپق سوم را چاق کن.
وقتی آن را تمام کردی، پیش برادرت می روی و به جای دعوا کردن ،
او را در آغوش می گیری!
.
نکته:
در واقع آنکس که شما را عصبانی می کند، شما را فتح کرده.
اگر به خود اجازه می دهید از دست کسی خشمگین باشید
و بخش عمده ای از عاطفه و ذهنتان را به او اختصاص دهید،
در واقع به او اجازه تصاحب این بخشهای وجودتان را داده اید
ناشناس
   
اشعار 4129
بیستون عشق

تـاکـه دل درعـشـق اوازآزمـون آیـد بــرون
آنقـدر گـریم که جای اشک خون آیـد بــرون

گراثـر بخـشد سـرشک لالـه گون دیـده ام
آن نگار سنـگدل با صـدفســون آید بــرون

مـی تــپد دل درمــزارسیـنـۀ سوزان من
گـرخرامان اوچودامن لاله گون آید بــرون

آسمان د یده گان ازاخـتران پر گشته است
تاکه یکشـب آن مۀ زیبا بــرون آید بــرون

تیشۀ عشقـت به سرخواهم زدن فرهادسان
تــا فــغان ونـاله ام ازبیسـتون آید بــرون

بیستون عشق گردد درکف «فکرت» چوموم
اواگر در دلـربـایـی زوفــنـون آیـد بــرون



این غزل سرودۀ یکی ازدوستان ایرانی ام اس که به استقبال غزل «بیستون عشق» سروده بود.
یادش بخیر :

سجده برمحراب غزل دوست:

درفراقـش روزوشـب ازدیـده خون آید برون
کــی زخــانـه آن نـگارپـرفـسـون آید برون

مـی تـپد با یاد او دل در سرای سـیـنه ام
آنـچنان،گـویی که ازسینه کنون آید برون

آنـچـنان درراه عشقـش میدوم باپای سر
تـا که جـانـم ازحــصارانـدرون آید برون

همچوفـرهادآنچنان تیـشه زنم برسر
که باز شیـون شیرین زکاخ بیستـون آید برون

ای صـبا پیغام این عاشق به آن لیلا رسان
تامـبادا اشک عـاشق زین فـزون آید برون

گوبـه لـیلا تـاسخن گوید زهـنگام وصـال
تــاکه مـجنون ازبـیابـان جنـون آید برون

گـوبـده فـرمان زبهــرآزمـون دل شکاف
تـا رقـیـب ازآزمـون خـواروزبون آیـد برون

هان ! به نزد غزل دوست ببـرسجده «عطا»
شعر«فکرت»ازدل غرقه به خـون آید برون
فکرت
   
نکته 3006
توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودنت فرقی نمی کنه، اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره ،بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه ......
ناشناس
   
دوستی 1875
ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻧﮕﻴﺮﻳﺪ
ﺩﻝ ﺑﻲ ﻛﻴﻨﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻬﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﻲ
ﺑﻮﺳﻪ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﺳﺖ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ
ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﺸﺎﺭﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ
ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻣﻲ ﺁﻏﻮﺵ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺰﻧﻴﺪ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﮔﻨﺠﺸﻚ
ﭘﺮ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ
ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻧﺴﺘﺮﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ
ﻳﺎﺱ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻛﻨﻴﺪ
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻻﻟﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺴﺖ ﺑﺨﻨﺪﻳﺪ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ
ﺳﻴﻨﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﯾﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ
ﺳﻘﻒ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳت
فریدون مشیری
   
حکایت 2007
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه‌ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد، شاگرد لب به سخن گشود و از بی‌وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه‌اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سال‌های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می‌کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟
شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود.
شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟ تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است، این ربطی به دخترک ندارد! هر کس دیگری هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می‌فرستادی. بگذار دختر برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست؛ مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دختر اگر رفت با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند.
ناشناس
   
تلنگر 413
مرد شدن شاید تصادفی باشه
اما...
مرد موندن کار هر کسی نیست
ناشناس
   
لطیفه 3699
روزی یک زوج ،بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند زیرا در طول ۲۵ سال،کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. توی این مراسم سردبیرهای روزنامه های محل هم ،جمع شده بودند.
تا علت مشهور بودنشان ( راز خوشبختی شان) را بفهمند!
سردبیر میگه: آقا،واقعا باور کردنی نیست!یه همچین چیزی چطور ممکنه؟؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:
بعد از ازدواج برای ماه عسل به «شمیلا» رفتیم.اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم ،خوب بود ولی اسب زنم به نظر کمی سرکش بود...
سر راهمان ،اسب همسرم ناگهان پرید و او را از زین انداخت.همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت:«این بار اولته»!
بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد!
اینبار همسرم ،نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:«این بار دومته»!!
و بعد سوار اسب شدیم و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار،همسرم را انداخت،همسرم خیلی با آرامش،تفنگشو از کیف در آورد و راحت شلیک کرد و اون اسبو کشت....
سر همسرم داد کشیدم و گفتم:چیکار کردی روانی! دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو کشتی!!!
همسرم نگاهی به من کرد و گفت:«این بار اولته»
ناشناس
   
پند و اندرز 1323
دکتر نيستم...
اما برايت ده دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
به تو پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،
يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...
دکتر نيستم،
اما به تو پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!
خورشيد،
هر روز صبح،
بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!
هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.
سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.
فراموش نکن "مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!
"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها......
نیما یوشیج
   
دانستنیها 2962
جایی در مناطق وحشی ایالت واشینگتن، پدیده های نامتعارف و عجیب جغرافیایی وجود دارد كه ساكنین آن را دریچه هایی به دنیایی دیگر میدانند. هر چند چاه شیطان سالها و شاید قرنهاست كه مورد توجه مردم آن منطقه قرار گرفته است اما تنها از سال 1997 بود كه یك ایستگاه رادیویی با «مل واترز»، صاحب زمین، مصاحبه كرد و آن را به مردم كشورش شناساند.
مل واترز ادعا میكند كه صاحب یك زمین غیرعادی است كه در نزدیكی «ماناستاش ریج» در واشینگتن قرار دارد. البته این زمین به خودی خود چیز عجیبی نیست، اما چاهی درون آن قرار دارد كه مردم آن را عجیب و ماوراءالطبیعه میدانند.

داستان چاه شیطان

سالهاست كه ساكنین «ماناستاش ریج» از زمینی سخن میگویند كه چاهی درون آن قرار دارد ظاهرا انتها ندارد. چاهی مرموز كه هالهای از احساس خطر و راز در اطراف آن موج میزند. دیواره چاه تا عمق 15 فوتی آجری است ولی بقیه آن خاكی میباشد. مردم این منطقه نسل اندر نسل این چاه را میشناختند و از آن به عنوان زباله دانی استفاده میكردند و از یخچال كهنه تا تلویزیون خراب و لاستیك پنچر را در آن میانداختند. اما هیچ یك از كسانی كه چیزی درون چاه می انداخت صدای افتادن آن شی به كف چاه را نشنید. همین موضوع باعث شد كه مردم نام «چاه شیطان» را بر آن نهادند و آن را چاهی بی انتها نامیدند كه مستقیم به جهنم راه دارد. بعضیها هم معتقد بودند كه چاه شیطان در حقیقت دریچه ورود و خروج فضایی هاست.
حدود سال 1993 «مل واترز» و همسرش این زمین را خریدند و كمی بعد آن چاه را كشف كردند. آنها هم مثل مردم دیگر از آن به عنوان زباله دان استفاده میكردند و حتی ساكنین دیگر هم زباله ها و لاشه حیوانات خود را در آن میانداختند. چند سال گذشت و كم كم آقای واترز به این فكر افتاد كه چرا چاه پر نمیشود؟
در تابستان سال 1996 واترز تصمیم گرفت عمق چاه را اندازه گیری كند. اوكه یك ماهیگیر كار كشته بود یك قلاب ماهیگیری با نخ بسیار بلند داشت. یك روز به دهانه چاه رفت، یك وزنه به سر قلاب آویخت و آن را به داخل چاه هدایت كرد. وقتی نخ هر قرقره تمام میشد، قرقره جدیدی به انتهای آن گره میزد و به كار خود ادامه میداد، اما قرقره ها تمام شد و نخ قلاب به انتهای چاه نرسید. به محاسبه واترز، او هجده قرقره 5000 فوتی را به هم وصل كرده بود، بنابراین او نتیجه گرفت عمق چاه بیشتر از هشتاد هزار فوت میباشد! در آن وقت بود كه واترز متوجه شد چاه درون ملكش نه تنها عجیب بلكه دلهره آور است.
سگهای مرده و سكوت مرگبار
اولین چیزی كه توجه واترز را جلب كرد آن بود كه هر وقت درون چاه فریاد میزد پژواك صدایش را نمیشنید. بعد دریافت هر وقت میخواهد به چاه نزدیك شود سگ شكاری اش چنگالش را در زمین فرو میكند تا نگذارد واترز او را به آن طرف بكشاند.
یكی از دوستان واترز میگوید، وقتی سگ نگهبانش مرد، لاشه آن را درون چاه شیطان انداخت. این مرد قسم میخورد كه مدتی بعد سگ به سوی او بازگشت. همان سگ با همان شكل و قیافه و همان قلاده كه خودش یك قطعه فلز كوچك به آن وصل كرده بود. این داستان آنچنان واترز را تحت تاثیر قرار داد كه در وصیتنامه جدیدش نوشت بعد از مرگ جسدش را درون چاه شیطان بیندازند. طولی نكشید كه واترز و چاه درون ملكش به شهرت كشوری رسیدند و گروههای مختلف ماوراءالطبیعه به بررسی آن پرداختند ولی هیچ یك نتوانستند دریابند چاه شیطان واقعا چیست و عمق آن چه قدر است و آیا طبق عقیده مردم محل، این چاه بی انتهاست؟ نكته ای كه آنها هم مثل مردم آن را درك كردند آن بود كه در محدوده چاه همه احساسی مرموز از ترس و دلهره را داشتند.
احساسی كه دلیلی برای آن پیدا نشد. قدم بعدی ورود سربازان ارتش آمریكا به ملك واترز بود. آنها آنقدر با دقت در حال بررسی منطقه بودند كه حتی به واترز اجازه ورود به ملك شخصیش را ندادند. از همان زمان دیگر نامی از واترز در رسانه ها برده نشد ولی در روز 28 ژوئن سال 2011 نامه ای از واترز به صورت آن لاین منتشر گردید كه تاكید میكرد تمام حرفهایش در مورد چاه شیطان و اتفاقات آن عین حقیقت بوده است، ولی دولت آمریكا دوست نداشت حرفی از آن زده شود
ناشناس
   
اشعار 4013
مرا خیال شانه زلفت بجای مانده هنوز
بیا که بر سر بامم همای مانده هنوز

اگر چه دی مَه و سرما و برف و طوفانست
ز شوق غنچه صبرم به پای مانده هنوز

بیا که موطی قدمت را همه گل افشانم
ببین که باغ دلم را صفای مانده هنوز

سوای قاف "قامت " و حای " حسن " تو حاشا
اگر به لوح ضمیرم " هجای " مانده هنوز

هزار شکوه ام اَر مدعی شبی بشنود
هزار ضجٌه عشقم ، به نای مانده هنوز

قسم به طلعت پاکت ، که بین اینهمه درد
مرا به شکٌر خنده ات ، دوای مانده هنوز

نگه ز مسنَد شوکت نما به عاشق زار
چنان که بر در رحمت گدای ، مانده هنوز

مباد که بر سَر کویت ز پای بنشینم
که من جوانم و جراُت بجای مانده هنوز

به شوق روی تو گر معتکف شوم نیک است
که در حریم عبادت خدای مانده هنوز
آرمان ایزدی
   
لطیفه 560
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ
ﻟﻮﺭﻝ : ﺑﺎ ﮐﯽ؟
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺣﻤﻖ،ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻥ ...
ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻪ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﺐ ﺁﺭﻩ ...
ﻫﺎﺭﺩﯼ: ﮐﯽ؟
ﻟﻮﺭﻝ : ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
دیگران
   
شوخی 2247
آخونده تو اتوبوس بوده، یه دختر خوشگل بیرون میبینه میگه لا الا الا الله
لره بغلش بوده میگه حاج آقا اونو ول کن 2 تا آیت الکرسی ته اتوبوس نشستن
ناشناس
   
نکته 1833
بشر به طور معمول بر اساس سیرت خود فكر می كند و بر اساس دانش خود و افكار عمومی رایج سخن می گوید، اما عموماً بر مبنای عادت عمل می كند.
فرانسیس بیکن
   
نکته 1742
من مي توانم ادعا كنم كه در هنر تحمل بار سرنوشت، خواه شادي و خواه محنت، آنقدر مسلط شده ام كه سختي ها و رنجها در نهاد من وجد و نشاطي ايجاد مي كند كه به سعادت نزديك است.
هلن کلر
   
گلایه 2446
"... می‌خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند.
ستایش کردم ، گفتند خرافات است.
عاشق شدم ، گفتند دروغ است.
گریستم ، گفتند بهانه است.
خندیدم ، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم !..."
دکتر شریعتی
   
اشعار 4136
گریستم

از سوز و درد عشق او دریا گریستم
هر روز و شب زفرقتش تنها گریستم

خندد به گریه های من ؛ اغیار بی خبر
ای مدعی نگو که چه بیجا گریستم

مجنون و دل سپرده ی لیلا نگشته ای
بنگر مرا که در دلی صحرا گریستم

فریاد و سوز آه من از آسمان گذشت
شیدا شدم ازین دل شیدا گریستم

« فکرت » ببین رسیده ام آخر به کوی یار
از بس ز درد عشق او شب ها گریستم
فکرت
   
اشعار 4124
خلوتگۀ راز

به هر سو دیده وا کردم ترا دیدم
به هر نقشی نگاه کردم خدا دیدم

سراسر نقش هستی آیۀ عشقست
که شاهانرا سرکویش گدا دیدم

چنان مست و خراب بادۀ عشقم
نمیدانی درین مستی چها دیدم

به عرشم میبرد عشقی جگرسوزی
چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم

درون سینه ام خورشید می تا بد
ازآن روزی که آن حور ی لقا دیدم

ازآنروزی که توخورشید من گشتی
جهانم روشن از نورو صفا دیدم

به ملک دل بیا خلوتگه رازست
که آنجا طور عشق آ شنا دیدم

سرا پا یم همه دردو همه رنجست
دل پر درد « فکرت » بی دوا دیدم
فکرت
   
گلایه 1430
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!...
فقط انگار در این شهر، دلِ من دل نیست!
کم رسیدست به رویام... خدا عادل نیست؟
نا ندارم که برای خودم اقرار کنم...
ترکِ تو کردن و آواره شدن مشکل نیست
لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان:
تهِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست
فلسفه فلسفه از خاطره ها دور شدی
علتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست
اشک می ریختم آن روز که بی رحم شدی...
تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست
تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست...
که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست
آمدی قصه ببافی... که مُوَجّه بروی
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!
ناشناس
   
نکته 2826
⭐ زمین در انتـــــــــــــــظار تولد یک برگ… ⭐

⭐ مـــــــــــــــن در حال شمارش معکوس… ⭐

⭐ صفر همیشه پـــــــــایــــــان نیست… ⭐

⭐ گاه آغاز پـــــــــــــــرواز است... ⭐
ناشناس
   
دل نوشته 376
وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد



مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید



بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ



جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید



روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد



روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
وحشی بافقی
   
نکته 1698
«دکتر برنیز سیگل» در کتاب خود می نویسد:
«اگر من به بیمارانم بگویم که سطح گلوبین های ایمنی خود را بالا ببرند، هیچ یک نمی دانند چگونه باید این کار را انجام دهند اما اگر به آنها یاد بدهیم که خود و دیگران را دوست بدارند، در حقیقت بطور ناخودآگاه همین تغییرات در بدن آنها رخ خواهد داد.»
هنگامی که فرد ابراز محبت می کند، سیستم ایمنی بدن او این قدرت را پیدا می کند که در برابر بیماری ها بایستد.
محبت، محل عبور موادشیمیایی مغز را تغییر می دهد و این امر بر مقاومت بدن تأثیرگذار است.
دیگران
   
عاشقانه ها 78
تابحال ، از عسل چشم کسی مَست شدی ؟!!
تا بحال ، عاشق دیـوانـه ی سرمست شدی ؟
من همان عاشق دیوانه ی سرمست توأم!!!!
تـو بـه اندازه ی من پای کسی هـرز شدی ؟
وقتی از خلسه ی آغوش تـو بر می گردم!!!!
تـو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی ؟
من که از دوری تـو تـار ِ دلم می لـرزد!
تو هم اندازه ی من این همه دلتنگ شدی ؟
هوس خواستنت ، مثل عسل شیرین است
تو بگو ، عاشق این قلب پُر از درد شدی ؟!
ناشناس
   
اشعار 4003
از ازل در طلب سٌرِ وجودند همه
و ز طلب معتکف درگَه جودند همه

هر یک از لمعهُ رویت تب و تابی دارند
سٌرِ تو آتش و افکار چو دُودند همه

ای بسا عمر که طی شد به تمنای رُخت
لیک تاری ز کمندت نگشودند همه

جمعی از شعله تو شمع صفت میسوزند
جمع دیگر ز فراق تو خَمودند همه

به صوٌر مختلف و معنیِ کُل وحدت صِرف
چون که در آینهُ علم تو بودند همه

تا که در دایرهُ عقل نمی یابندت
همچو پرگار به هر سو به سجودند همه

نیست هر صفحه دل ، در خور نقش رُخ تو
گرچه این آینه از زنگ زدودند همه

سوز و آهی محک کار شود ، ورنه به قول
طیِ این مرحله بسیار نمودند همه

پارسایان که دمی محرم اسرار شدند
نیمه شب دید مسیحا ، که غنودند همه

تا مگر فضل تو از غیب که را گیرد دست
ور نه این طایفه سرگرم وجودند همه
آرمان ایزدی
   
  شناسنامه shenasname.com
افزودن مطلب به سایت
از
 
مطالب جدید
لطیفه
مناجات
نکته
هنر
گلایه
پند و اندرز
آرزوها
اشعار
تلنگر
توکل
حکایت
خواص گیاهان دارویی
دل نوشته
دوستی
دانستنیها
سخن بزرگان
شوخی
ضرب المثل
عاشقانه ها
 
 
  شناسنامه shenasname.com